X
تبلیغات
قصه ی عاشقی ما...داستان منو عشقم!

قصه ی عاشقی ما...داستان منو عشقم!

این یک وبلاگ عاشقانه و رمانتیک است و هرگونه تشابه مکانی،زمانی و اسمی اتفاقی است

روزهای جلابخش دلهای شکسته و خسته، ماه سلام فرشتگان و قربانی گناهان در راه است... محتاج دعای خیرم...التماس دعا رمضان مبارک
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 2:48 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان........اولش که داشتم میرفتم سمت اون پسره،‏ متوجه نشد‏! ولی وقتی که نزدیک شدم،‏ دوستاش بهش گفتن و دیدم که اون پسر زیرچشمی منو می پاد...اومدم پیشش،‏ همه هم با ترس نگام میکردن چون یه اخم خیلی وحشتناکی روی صورتم نقش بسته بود...آروم زدم رو شونه هاش صداش کردم:‏ ‏-‏ ببینمت آقا پسر‏!آروم برگشت سمت من دیدم چهرش قرمزه و تموم هیکلش میلرزه...‏ درحالیکه دستم رو شونه هاش بود به جلو هلش دادم و گفتم:-‏ یه لحظه بیا این گوشه کارت دارم آقای عاشق‏! اونم تقریبا عصبانی شد و شونه شو تکون داد تا از دستم دربیاره و گفت:-‏ دستتو بنداز مث بچه ی آدم حرفتو بزن...‏ من که از عصبانیت میخواستم این بچه پررو رو دو شقه کنم،‏ چشامو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم:-‏ ببین جوجو ماشینی.....هرچیزی یه راهی داره یه رسمی‏! نمیگم عاشق نباش عاشقی جرم نیست ولی اگه میخوای خودتو آبجیت نصف نشن دیگه پاتو توی این کوچه که چه عرض کنم،توی این منطقه نمیذاری فهمیدی؟ اگه یه بار دیگه بشنوم یا بفهمم دور و ور خواهرم میپلکی سرتو از زیر چرخای ماشینم رد میکنم‏! آفرین بچه خوشگل،‏ دیگه تکرار نشه...آروم چندتا زدم تو صورتش اومدم نزدیک دوستاش بلند گفتم:-‏ حالا تا زنگ نزدم ‏110‏ خودتون گورتونو گم کنین،دیگه اینورا پیداتون نشه‏! دیدم تکون نمیخورن و خشکشون زده سمتشون حمله کردم که ترسیدن و فرار کردن،‏ اومدم تو ماشین نشستم گوشیمو نگاه کردم دیدم ستاره اس داده:‏ امیر توروخدا با اونا کاری نکردی که...؟ جوابشو ندادم ماشینو روشن کردم شیشه رو آوردم پایین تا هوای خنک صبح آرومم کنه و یواش راه افتادم سمت شرکت...ماشینو بردم تو پارکینگ اومدم داخل،‏ تو دفترم که رفتم ‏خانوم وحیدی منشی جدیدم که تازه استخدامش کردم و 23سالشه و روابط عمومی بالا و چهره جذابی هم داره اومد دفترم گفت: -سلام آقای مدیر...صبحتون بخیر! نگاش کردم گفتم:- سلام بفرمایید... یه سری کاغذ گذاشت رو میز...با لبخند گفتم:- سفارشات جدیده؟ با لبخندی متقابلا جواب داد:- بله قراره تا آخر هفته ی دیگه همشونو تحویل بدیم... من پیش خودم فکر کردم دیدم واقعا نمیشه تا آخر هفته ی دیگه اینهمه سفارش جورواجور اعم از بنر و تیزر و تابلو و...رو آماده کرد پرسیدم:- ببخشید از کجا اینقدر مطمئنی خانوم وحیدی؟ اونم با یه لحن کشداری گفت:- خب جناب مدیر من خودم محاسبه کردم دیدم تا هفته ی بعد میتونیم آماده شون کنیم برای همین زنگیدم به سفارش دهنده ها وقت پایانو بهشون اعلام کردم! قراره تا آخر هفته ی دیگه خودشون بیان تحویل بگیرن من که حسابی از این کارش جوش آورده بودم عصبانیتمو کنترل کردم و آروم بهش گفتم:- لطفا اول به آبدارچی بگین یه قهوه برام بیاره بعدش خودتون بیاین دفترم کارتون دارم! با ذوقو شوق گفت:- چشم جناب مدیر! با اجازه! -بفرمایید......پیش خودم گفتم:- دختره ی احمق و بیشعور... ببین چجوری داره همین اول گند میزنه...! من داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم چند ضربه به در خورد و اجازه ی ورود دادم و آبدارچی به همراه منشی وارد شدن و منشی نشست و آبدارچی هم که قهوه رو گذاشت، گفت:- رئیس چیز دیگه ای میل ندارین؟ گفتم:- نه مشتی دستت درد نکنه... بفرما...اونم رفت و منم اومدم پشت میز نشستم فنجون قهوه رو کشیدم جلوم و شکر ریختم توش و آروم هم زدم و منشی مو نگاه کردم که با شیطنت همیشگیش داشت منو میخورد و سر و گوشش میجنبید...به آرومی گفتم:- خانوم وحیدی یه سوال میتونم بپرسم؟ سرشو انداخت پایین با خجالت گفت:- بفرمایین آقای مدیر! یهو با عصبانیت مشتمو کوبیدم رو میز و داد زدم:- خانوووم وحیدی!!!! مگه شما عقل نداری؟؟ مگه نمیفهمی اینهمه سفارشو تو یه هفته نمیشه تهیه کرد؟؟ واسه چی همچین قولی بهشون دادی؟ من بتو چی بگم هان؟؟؟ با دستپاچگی گفت:- بخدا آقای رئیس من فکر کردم میشه، میخواستم یه کمکی به شما بکنم یه باری از رو دوش شما برداشته بشه... با عصبانیت گفتم:- بیخود خانوم... حرف مفت نزن! یچی بگو بگنجه...من نمیفهمم چرا هرکی تو این شرکت خراب شده میخواد ساز خودشو بزنه؟ آقاجون اگه نمیتونین به حرف من اعتماد و اطمینان داشته باشین یا شرتونو کم کنین یا بیاین جای من بشینین! بلند شدم اومدم کنارش دستمو دراز کردم سمت میزم بهش تعارف زدم... بفرمایین تعارف نکنین...آخه اگه من ندونم دارم چیکار میکنم باید خاک بر سرم کنم که... منشی گفت:- إوا این چه حرفیه؟ خدانکنه آقا... بهش گفتم:- از حقوق این ماهتون بخاطر این حماقت و اقدام خودسرانه 20% کسر میشه تا من بعد از این غلطا نکنین... حالام میرین به همه ی این سفارش دهنده ها زنگ میزنین مهلت شونو عقب میندازین...مفهومه؟؟؟ بیییروووون!!!! درو باز کردم و خودم وایسادم کنار در تا بره بیرون و با گریه رفت بیرون همه ی کارمندا بلند شده بودن مارو نگاه میکردن اومدم وسط لابی بلند گفتم:- خوب گوش کنین از امروز هرکی برای خودش و بدون هماهنگی بامن کاری انجام بده برای شرکت، بدون تعارف اخراجش میکنم...! اومدم تو اتاقم درو محکم کوبیدم رو صندلی نشستم ساعتو نگاه کردم...یادم افتاد که باید حتما یه سر پیش آقای نصیحت بابای نیلوفر برم هم به عنوان عرض ادب هم میخواستم ازش اجازه بگیرم امروز ناهارو با نیلو بیرون باشم... قهوه مو خوردمو به بچه ها سفارشات لازمو دادم؛ سوئیچو برداشتم و رفتم! ادامه دارد....
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 11:40 PM  توسط امیر  | 

با عرض سلام و ارادت خدمت همه ی خوانندگان،دوستان و میهمانانی که از سر لطف وقت شریفشونو صرف خوندن داستانم میکنن‏! بخاطر اینهمه انتظار و معطلی ازتون واقعا عذر میخوام حق با شماست و حالا ادامه ی داستان........من داشتم کفشمو میپوشیدم که ستاره گفت:-‏ داداش سردت نیست؟ ‏-‏ نه عزیزم هوای به این خوبی....یه کت چرمم پوشیده بودم....-‏ آره ایول به خدا‏! عجب هوایی جون میده واسه گردش...باخنده گفتم:-‏ خدارو چه دیدی شاید واقعا یه گردشی رفتی معلوم نیست که...بریم؟ ‏-‏ بریم عزیزم...‏ در ماشینو براش باز کردم بعد اینکه نشست درو بستم و خودم نشستم و ماشینو روشن کردم...و راه افتادیم‏! من اصولا اونجوری نیستم که موقع رانندگی تموم حواسم به رانندگی و جلوم باشه...حواسم به همه چی هست‏! بیرون،‏ آدما،‏ مغازه ها و حتی ستاره ای که الان پیشم نشسته بود...چند دقیقه که راه افتادیم متوجه شدم که هی زیرچشمی سرتا پامو نگاه میکنه...‏ منم خودمو زدم به اون راه تا اینکه عین بابا صداشو با یه سرفه ی کوچولو صاف کرد و گفت:-‏ امیر؟ ‏-‏ کوفت امیر...چیه بگو؟ ‏-‏ إ...میخواستم یه نقشه ای بکشم واسه اون پسره که توام باید کمکم کنی...‏ من با شیطنت گفتم:‏ ‏-‏ خدا به داد اون آدمی برسه که تو میخوای واسش نقشه بریزی،‏ خب حالا نقشه ت چی هست؟ خودشو لوس کرد و رو صندلی پهن شد و گفت:‏-‏ إ إ مسخره...هیچی میخواستم بهت بگم نقش بی اف پولدارمو بازی کنی که مثلا با ماشینش منو رسونده مدرسه...ببینم تو قبلا با مورانو اومدی دنبالم؟ ‏-‏ وای وای وای خیلی ترسناکی ستاره...‏ نه من قبلا دنبالت نیومدم بیشتر یا خودت میومدی یا بابا میومد دنبالت...خب؟ ‏-‏ هیچی دیگه اون آقاپسر بعضی صبحا هم میاد جلوی کوچه مون یا مدرسه مون‏! حالا اگه الان شانس بیاریم امروزم اونجا باشه حسابی حالش گرفته میشه و شکست عشقی میخوره...‏ نیازی به درگیری یا صحبتم نیست‏! خودش داغون میشه و خودبخود عقب میشینه...‏ با تعجب و نیشخند گفتم:‏ ‏-‏ تو دیوونه ای بخدا‏! مغزت تا چه جاهایی کار میکنه...تو باید فرمانده ی جنگ میشدی‏! استراتژی های قشنگی داری...‏ ‏-‏ خیله خب حالا نمیخواد مسخره م کنی...‏ حالا ببین باهاش چیکار میکنم...‏ من که واسه خودم یه نقشه ی دیگه ای داشتم ولی بخاطر دل ستاره حرفی نزدم‏! ولی تصمیم داشتم حتما همون نقشه رو اجرا کنم...‏ رسیدیم سر کوچه ی مدرسه ی ستاره...گفت:-‏ آروم برو امیر همه منو تورو ببینن‏! ‏-‏ باشه...‏ مدرسه شون ته کوچه بود و خیلی از دخترا مارو میدیدن...‏ وسطای کوچه بودیم که یهو ستاره گفت:‏ ‏-‏ اوناهاش امیر...خودشه‏! همون پسره که یه کابشن مشکی پوشیده! دیدیش؟ با دوستاش وایساده داره حرف میزنه...‏ ‏-‏ آره دیدمش..‏ پسره موهای کوتاه قهوه ای تیره داشت و سفیدپوست بود تقریبا هم خوشتیپ‏! تا اینکه...‏ ما که نزدیکشون شدیم یکی از دوستاش زد رو شونه ش با چشمش به ما اشاره کرد و اونم برگشت مارو نگاه کرد و یهو ابروهاشو جمع کرد و یه حالت بغض و ناراحتی به خودش گرفت و ما که رد شدیم از تو آینه دیدم یکسره داره نگامون میکنه...ستاره هم از تو ماشین واسه چندتا از دوستاش دست تکون داد و اونام با دهن باز مارو نگاه میکردن...‏ گفتم:‏ ‏-‏ ستاره بیچاره پسره رو نابود کردی داغون شد...‏ چرا دوستات اینقدر تعجب کردن؟ خشکشون زد‏! ‏-‏ خوب شد حقش بود...‏ حالا دیگه جرأت نداره بازم بیاد دنبالم...علت اینکه دوستامم تعجب کردن بخاطر اینه که تا حالا ندیدنت و فکر میکنن بی افمی و هم فکر نمیکردن اصلا بی افی داشته باشم چون اگه داشتم بهشون میگفتم...بزن قدش داداشی‏! نقشه موفقیت آمیز بود‏! آروم زدم تو دستش...اومدم جلوی مدرسه شون نگه داشتم و گفتم:‏ ‏-‏ برو آبجی به سلامت مواظب خودت باش دختر خوبیم باش راستی ظهر خودم میام دنبالت چون کارت دارم باشه؟ ‏-‏ امیر نگران شدم چیزی شده؟ ‏-‏ نه بابا چیزی نشده میخوام یه سورپرایز واست بیارم که ببینی کف کنی‏! توروخدا نرو خونه...خب؟ ‏-‏ باشه عزیزم ولی واست زحمت میشه الانم زحمت شد واست منو رسوندی قربونت برم دستت درد نکنه‏! همزمان مدیرش داشت میرفت توی مدرسه و مارو نگاه میکرد و ماهم همون موقع داشتیم روبوسی میکردیم و خداحافظی‏...‏ ستاره با خنده گفت:‏ ‏-‏ وای الان خانوم مدیر فکر میکنه بی افمو بوسیدم از مدرسه اخراجم‏! ببین توروخدا چجوری نگاه میکنه...‏! منم خندیدم و گفتم برو عزیزم خدافظت‏! پیاده شد و رفت‏! و حالا وقت این بود که نقشه ی خودمو اجرا کنم...آروم سروته کردم و بقدری عصبانی بودم و خون جلوی چشامو گرفته بود که متوجه ی نگاههای پر شوق و ذوق دخترا به خودم نشدم‏! یه گوشه پارک کردم و کتمو درآوردم گذاشتم رو صندلی ساعتم کندم و پیاده شدم.....ادامه دارد..........
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 11:32 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان........ صبح خوابیده بودم که بین خواب و بیداری حس کردم که یه دست لطیف رفت لای موهام و پوست سرمو نوازش کرد و گفت: - بلند شو پسرم...بلندشو دیرت میشه باید بری سرکار...پاشو قربونت برم...بعدش گونه مو بوسید و من که یه چشممو باز کرده بودم خمار بهش گفتم: - ولم کن مامان...میخوام بخوابم...خیلی خسته م...دیرتر میرم سرکار... - مامان کدومه؟؟؟ پاشو ببینم بابا...منم ستاره...! و یه نیشگون محکم از کمرم گرفت که من درجا پریدم و نشستم... -خیله خب بابا...چجوری نفهمیدم تویی...؟ دردم اومد دیوونه...مگه آدم نیستی؟ با شیطنت گفت: - سلام! آخه دیدم بیدار نمیشی منم دیرم شده آقای خوشخواب...بیچاره نیلو چی باید از دستت بکشه صبحا... با ناراحتی جوابشو دادم: -آخه خودت که هنوز لباس نپوشیدی!؟ مگه ساعت چنده؟ - می پوشم جنابعالی فضولی نکن هروقت از این اتاق تشریف بردین بیرون منم لباسمو میپوشم! ساعتم هفت و ده دقیقه ست. بلند شو دیگه امیر!!! منم بلند شدم و یه راست رفتم wc‏ و سر و صورتمو شستم، وضو گرفتم و نمازمو خوندم و رفتم پایین که دیدم مامان تو آشپزخونه ست! - سلام مامان، صبحت بخیر... - سلام آقا داماد من...بیدار شدی؟ خوب خوابیدی دیشب؟ من درحالیکه داشتم صندلی رو عقب میکشیدم تا روش بشینم گفتم: - آره بد نبود...فقط به این ستاره یاد بده چجوری آدمو بیدار کنه...پس فردا شوهرشو اینجوری بیدار کنه دست کم یه کشیده ازش میخوره ها...! - چرا مگه چیکار کرده؟ - وقتی دید بیدار نمیشم کمرمو نیشگون گرفت هنوزم درد میکنه... مامان با اخم گفت: - الهی بمیرم...الهی دستش بشکنه...خب چی میخوری؟ شیر؟ چایی؟ - یه لیوان شیر بمن بدی بسه... شیرو ریخت داخل لیوان و داد دستم: - عیب نداره! آبجیته دیگه...ناراحت نباش... - نه بابا ناراحت نیستم...آها...تا یادم نرفته...ا....امروز میخوام برم دنبال نیلوفر بعدش باهم میریم دنبال ستاره ناهارو بیرون بخوریم...خواستم بگم که بدونی! - باشه عزیزم...مواظب خودتون باشین...! - فقط ستاره نمیدونه ها...بهش نگی یوقت...میخوام غافلگیرش کنم... - باشه گلم خیالت راحت! شیرو تا آخر خوردم و بهش گفتم: - دستت درد نکنه... - نوش جونت عزیزم... بلند شدم،اومدم بالا لباسمو پوشیدم و موهامو درست کردم و اومدم پایین؛ ستاره رو صدا زدم که بیاد بریم: - ستاره! پس کجایی آبجی؟ بیا دیگه... - اومدم داداش... و تند تند از پله ها اومد پایین... به مامان گفت: - کاری پاری کوله باری نداری؟ رفت جلو مامانو بوسید و مامان گفت: - نه دخترم...خدا بهمرات...خدافظ! منم خداحافظی کردم و اومدیم توی حیاط... ادامه دارد..........
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:38 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.......... -سلام نیلوفرجان...راستش یه ذره ناراحت شدم و الانم عصبانیم ولی اینو مطمئن باش من به غیر از تو در تموم عمر خودم حتی بعد از مرگت به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنم...تو واسه من اولی و آخری هستی...زیاد خودتو ناراحت نکن...آدم کسیو که دوسش داره میبخشه...منم بخشیدمت! دوستت دارم...میبینمت...! بای! و سبزو زدم و سند شد! گوشیو گذاشتم روی کتابخونه ی ستاره و به چشای خوشرنگش نگاه کردم که گفت: -کوفت! داره میخوره...چیه تا حالا دختر ندیدی؟ پسره ی چش هیز؟ ولی بی شوخی چرا حالت گرفته س داداش گلم؟ کی بود اس داد؟ نیلو بود؟ با سر جواب مثبت دادم... -داداشی میخوای بهش زنگ بزنم باهاش صحبت کنم و حسابی اونو از تو مطمئن کنم؟ -نه عزیزم مرسی آبجی! من خودم الان جوابشو دادم... -خب پس چرا اینقدر کشتی هات سوراخه؟؟؟ -نمیدونم ستاره...همینطور الکی...راستش وقتی اون حرفارو بمن زد دلمو شکوند...اصلا فکرشو نمیکردم نسبت به همسر آینده ش اینقدر بی اعتماد باشه...! ستاره آروم بلند شد ، اومد پیشم دستمو گرفت و نازش داد و گفت: - ا......داداش؟؟؟ خودتو ناراحت نکن دیگه! بیچاره منظوری نداشت که...شاید منم همون فکرو میکردم... -ولی ستاره اگه اون دوسم داشت دیگه اونجوری نمیگفت... -میشه اخماتو وا کنی و دل آبجیتم اینقدر درد نیاری؟ و با دستای گرم و مهربونش صورتمو نوازش کرد و منم دستاشو گرفتم و بوسیدم! -همیشه واسم بوی فرشته هارو میدادی آبجی مهربونم! -ای ناقلا! نکنه رفتی با فرشته ها پریدی که میدونی عطر تنشون چجوریه؟ -وقتی تورو دارم انگار تموم فرشته هارو دارم... -آب شدم!!! وای یه وقت جلوی نیلو این حرفارو بمن نزنیا...اون همینجوریشم به خونم تشنه ست...آخه من هووشم کله مو میکنه... -غلط میکنه! بیخود میکنه! ستاره من خسته م! اجازه میدی بخوابم؟؟ -آره عزیزم! الان رختخوابتو واست میارم! - نه نه اصلا! فقط بگو کجاست؟ -چرا خب؟ میارم واست دیگه! -گفتم نه! خودم میارم! -باشه بابا...بداخلاق...از پله ها رفتی پایین روی تاقچه بزرگه! منم بلند شدم و رفتم یه تشک و لحاف و بالش آوردم انداختم کف اتاقش و اونم اومد رو تختش و دراز کشید و چراغم من خاموش کردم و اومدم سرجام دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه........ -داداش؟ -جون دل داداش؟ -یچیزی بهت بگم قول مردونه میدی بین خودمون بمونه و از دستم ناراحت نشی؟ -آره عزیزم! قول میدم! بگو...هرچی باشه...با نگرانی شروع کرد: -راستش داداش الان چند روزه با دوتا دوستام که از مدرسه برمیگردم یه پسره میاد دنبالمون بعدش فقط میگه از من خوشش اومده... همش میگه خیلی دوسم داره...واسش خیلی خواستنیم...و از این حرفا...منم کم کم حس میکنم دارم بهش علاقمند میشم! بنظر پسر خوبی میاد...تیپو قیافش مثل بقیه پسرا نیست...سنگین و خوبه! -خب؟؟! -داداش تو که میدونی من تا حالا با هیچ پسری دوست نشدم! راستش اونقدرم خوشم نمیاد آخه ممکنه به درسم لطمه بزنه و از نظر عاطفی احساسی بهم بریزم! بنظر تو چیکار کنم؟ با یه قیافه ی حق به جانب گفتم: -ای شیطون! پس منو امشب فقط واسه ی این میخواستی که باهام صحبت کنی آره؟ -نه بخدا...جون داداش دلم میخواست پیشم باشی! -شوخی کردم عزیزم! ببین پسره چند ساله میخوره؟ -همسن خودم! -خب...ببین من که نمیتونم جلوی دلتو بگیرم میتونم؟ هرچی بگم هرکاری کنم تو کار خودتو میکنی! پس میگم هرجور خودت میدونی! باهم دیگه صادق باشید...اگه هم دلت میخواد خیلی خیلی دوست دارم که فردا هم تو رو ببرم هم بیارم از مدرسه،چون میخوام این شاهزاده رو نشونم بدی! باشه؟؟؟ -باشه داداش...مرسی که ازم ناراحت نشدی! یعنی باور کنم فردا نمیخوای بلایی سرش بیاری؟ -خواهش میکنم...! بیا...معلومه دوسش داریا که نگرانشی...نترس...کاریش ندارم...فقط یه چیزی... -چی عزیزم؟ -اگه باهاش دوست شدی حتما به مامان بگو! -نمیدونم! شاید گفتم...احساس میکنم اگه اون بدونه خیلی جاها میتونه کمکم کنه... -باشه آبجی! هرجور میلته...پس دیگه بگیر بخواب تا صبح همدیگرو ببینیم! از تخت اومد پایین و منو بوسید و منم بوسیدمش و شب بخیر گفتیم و خوابیدیم! ادامه دارد..............
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 5:2 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان............. -اون دختر،ستاره،خواهرم بود! الانم پیشمه، میخوای گوشیو بدم باهاش صحبت کنی؟ -ااااا......؟ خواهرت بود؟ ببخشید فکر کردم......هیچی اصلا ولش کن! شبت بخیر...کاری نداری؟ من که عصبانی شده بودم گفتم: -چرا کارت دارم...یعنی حالا که هنوز ازدواج نکردیم اینقدر بمن بی اعتمادی؟ آدم کسیو که دوسش داره اینقدر نسبت بهش بدبین نمیشه که! از تو انتظار نداشتم... -ببین من امشب اصلا حالم خوب نیست...جرو بحث نکن...من که گفتم...اشتباه کردم ببخشید...! با لحن تندی گفتم: -ایندفعه رو میبخشم...ولی از همین اول بهت بگم...من تحملم توی اینجور چیزا پایینه ها...! -باشه! قبول...کاری نداری؟ سرم درد میکنه میخوام استراحت کنم... -همیشه بمن که میرسه سرت درد میکنه دیگه...نه بگیر بخواب خداحافظ... و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم قطع کردم و گوشیو پرت کردم بغل دنده......با حرص و عصبانیت گفتم: -دختره ی........! هنوز زندگیمون شروع نشده بمن شک داره...دیوونه ان این جماعت بابا! -دیوونه خودتی...خب بنده ی خدا حق داره دیگه...منم اگه میدیدم همسر آینده م این موقع شب با یه دختر خوشگلو جیگر اومده خونه بهش شک میکردم... -نمیدونم شاید حرف تو درست باشه...ولی اونم همچین حق نداره اینقدر بمن بدبین باشه...ناسلامتی پس فردا داریم میریم خواستگاریش ها... -باشه بابا خودتو ناراحت نکن...دیگه رسیده بودیم سر کوچه ی خودمون...انداختم تو کوچه و رسیدم جلوی در و ستاره پیاده شد و درو باز کرد و بابا هم ریموتو زد و من ماشینو آوردم توی حیاط و خاموشش کردم و اومدم پایینو قفلش کردم...یادم افتاد ساکمو برنداشتم دوباره درو باز کردم و ساکو برداشتم و اومدم توی خونه...سلامی گفتم و دیدم ستاره داره واسه مامان اینا توضیح میده که چش شده... -تو ماشین بودم یهو دیدم روده م داره نفسمو بند میاره...با امیر رفتیم صابرین و الانم خوبم! من گفتم: - دکتر میگفت مسموم شده... -ولی تو که چیزی نخوردی ستاره! -حتما میخواسته خودکشی کنه از اینکه دارم ازش دور میشم...همه خندیدیم! -داداش ساکتو بده ببرم اتاقم! بابا گفت: -چرا ساکتو آوردی؟ -آخه ستاره ازم تقاضا کرد امشب خونتون بخوابم...و منم روشو زمین ننداختم...ساکو دادم به ستاره و باهاش رفتم بالا... -فعلا با اجازه شب بخیر... -شبتون بخیر،خوب بخوابید... رفتم اتاق ستاره البته بعد اینکه لباسشو عوض کرد و رفتم نشستم کف اتاقش و با گوشیم ور رفتم و اعصابم هم خورد بود...یه اس اومد بازش کردم و خوندم: از طرف نیلوفر... -سلام امیر جان! عزیزم ببخشید باهات اونجوری صحبت کردم و ناراحتت کردم...از اونجایی که فکر کردم الان داری استراحت میکنی نخواستم بهت زنگ بزنم تا مزاحمت بشم...ولی هروقت این اسو خوندی جوابمو بده...منو میبخشی یا نه؟ منم جواب دادم: ادامه دارد.....................
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 9:29 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.......... ستاره ال سی دی رو نگاه کرد و گفت: -وایییی! مامانه........ -الو سلام مامانی! -سلام عزیزم! حالت خوبه؟ کجایین؟ و همزمان نشستیم تو ماشین... -الان خوبم ولی چند دقیقه پیش داشتم میمردم مامان...انگاری به دلت افتاده بودا... -چرا عزیزم؟ چی شده بود؟ منم دلشوره داشتم! واسه همین زنگ زدم! ما راه افتادیم سمت خونه... ستاره توضیح داد: -امیر رفت خونش بعد من که تو ماشین بودم شکمم حسابی درد گرفت طوری که نمی تونستم نفس بکشم مامان! -خب؟ -هیچی.....امیرجون منو سریع رسوند صابرین و الان هم یه آمپول زدم حالم خوبه نگران نباش فقط جاش خیلی درد میکنه...دکتره بد زد...... مامان گفت: -نباید خودتو سفت میکردی دیگه... من داد زدم: -مامان حالش خوبه...لوس کرده خودشو...فقط ماشینو بوی الکل گرفته..... -ااااااااااا........امیییر!؟ -باشه پس زودتر بیاین خونه... -باشه مامانی...الان فلکه ی قلی پوریم...داریم میایم....کاری نداری؟ خداحافظ! -نه عزیزم! خداحافظت.... ستاره قطع کرد و گفت: -بیا....مامان هم درستو حسابی نگرانش کردیم! -امان از دست تو ستاره...قبض روح شدم بخدا...خیلی ترسیدم! -ببخشید ترسوندمت... -نه بابا...دست خودت نبود که... -تو داشتی سوار میشدی چی گفتی؟ -کجا؟ الان؟ -نه نه جلوی خونت! -آها هیچی پیاده که شدم همینجوری چشمم افتاد به خونه ی نصیحت اینا و دیدم که نیلوفر داره از پنجره نگام میکنه... -جدی میگی؟ -آره...... -خب بعدش؟ -بعدش تا منو دید از پنجره رفت کنار... -چه جالب! و خندیدیم..... موبایلم زنگ خورد و من زدم کنار و از جیبم بیرون آوردم...با تعجب گفتم: -نگاه کن ستاره! حلال زادس...نیلوفره! ولی این موقع شب؟ با شوق و ذوق جواب دادم: -سلام نیلوفر جون؟ حالت چطوره عزیزم؟ ولی اون در نهایت سردی و بی مهری جواب داد: -سلام....... -اتفاقی افتاده؟ من دیدمت که از پنجره زاغ سیای منو چوب میزدیا... -مهم نیست! میخواستم ازت بپرسم اون دختره کی بود که توی ماشین نشسته بود؟ هان؟ ادامه دارد................
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:13 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان........... -آی ی ی ی ی! خدا....... تو چشاش از درد اشک جمع شده بود...من صابرینو وحشیانه دور زدم و پرگاز رفتم توی کلینیک صابرین و جلوی ورودی ترمز شدیدی کردمو اومدم پایین سریع درو وا کردم و ستاره رو آوردم پایین! -میتونی راه بری یا بغلت بگیرم؟ اون با حرکت سرش بسمت بالا مخالفتشو اعلام کرد منم دستشو شونه شو گرفتم و آروم آروم بردمش بالا... بردم آروم روی یکی از صندلیها نشوندمش... -صبرکن الان برمیگردم! و با عجله رفتم سمت پذیرش اونجا و به متصدیش گفتم: -سلام خانوم! لطفا زودتر یه کاری بکنین...خواهرم حالش خیلی بده...شکمش خیلی درد میکنه...اونم سریعا اومد بیرونو ستاره رو بلند کرد و گفت: -همرام بیاین...بلند شو عزیزم! و ستاره رو که از درد دولا شده بود همراه من به یه اتاقی که درش باز بود، راهنمایی کرد...دکتر پشت میز نشسته بود.... -دکتر ایشون بدحالن...شکمشون خیلی درد میکنه... -ممنون...شما تشریف ببرین...بنده خودم معاینه شون میکنم! من که عین مرغ پرکنده شده بودم گفتم: -سلام دکتر! تورو خدا یه کاری کنین...خواهرم داره درد میکشه! -پاشو دخترم رو تخت دراز بکش...منم ستاره رو بلند کردم و کمکش کردم رو تخت دراز بکشه...تو این وسط هم ستاره همش درد میکشید و آخ و اوخ میکرد...منم دستپاچه و نگران داشتم نگاش میکردم...دکتر ضربان قلبشو کنترل کرد و پرسید: -غذا چی خورده؟ -اصلا شام هیچی نخورد دکتر! گفت اشتها ندارم... -دخترم دقیقا کجای شکمت درد میکنه؟ درد عمومی حس میکنی یا نقطه ای؟ -عمومیه دکتر....واییییییییی!!!!! بعدازظهر لواشک دست ساز خوردم دکتر فکر کنم بخاطر اونه........ -باشه عزیزم! خب احتمالا مسموم شده...الان درستش میکنم...نگران نباشید چیز مهمی نیست...دکتر رفت دم در اتاق از توی جعبه ی پزشکیش یه آمپول بیرون آورد و آماده ی تزریق کرد و منم صورت ستاره رو نوازش میکردم و میبوسیدمش و دلداریش میدادم و اشکاشو پاک میکردم! دکتر اومد بالای سرش و آمپولو تزریق کرد و همزمان ستاره چشمشو از درد بست و دستمو فشار داد و چون دهنش روی بالش بود یه ناله ی خفه ای هم کرد و بعد از تزریق دکتر گفت: -خب دیگه آبجیت باید الان بتونه تا تهران بدویه... -دستتون درد نکنه دکتر... -خواهش میکنم.... ستاره که تازه کم کم داشت حالش جا میومد گفت: -داداش؟ -جونم خوشگلم؟ خم شدم روش و دستمو بردم تو موهاشو آروم نازش کردم... -یذره ماساژم میدی؟ ببخشیدا... با لبخند گفتم: -چشم عزیزم حتما...این چه حرفیه نفس من؟ بهتر شدی گلم؟ با ناز گفت: -آره عسلم....دیگه خوبم نگران نباش......! منم یه نفس راحت کشیدم و یه چند دقیقه تنشو ماساژ دادم تا اینکه گفت: -مرسی داداش کافیه! قربون دستت... -فدات شم! بخدا داشتم میمردم ستاره...خیلی جلوی خودمو نگه داشتم گریه نکنم! -الهی من قربون اون چشات برم...بیخود.....من که چیزیم نبود...مگه مرد هم گریه میکنه؟ آروم سرشو آورد بالا و چشامو بوسید منم دستشو گرفتم و آروم بلندش کردم و رفتیم سمت دکتر و گفتم: -دکتر دیگه داروی خاصی نیاز نیست بخوره؟ -نه نیاز نیست...موفق باشید... -مرسی دکتر! خداحافظ شما... دکتر هم به ستاره که داشت بامن میومد بیرون گفت: -قدر داداشتو بدون! خیلی مهربونه و دوستت داره...بخدا اگه نمیگفتین برادر خواهرین به زنو شوهر بودنتون شک میکردم...از یه زنو شوهر بیشتر عاشق همدیگه این! راستش منکه واقعا تعجب کردم... بعدش یه چشمکی بمن زد و ستاره گفت: -بله دکتر....من عاشقشم...داداشم عشقمه...زندگیمه...میمیرم براش...همه کسمه... -شرمنده نکن منو آبجی مهربونم! از کمرش بغلش کردم و ادامه دادم: -دکتر این آبجیمو با دنیا عوض نمیکنم... ستاره به شوخی گفت: -دروغ میگه دکتر...منو با یه نفر دیگه جدیدا عوض کرده...دکتر که واقعا دیگه هاج و واج شده بود سرشو تکون داد و ماهم که از قیافه ی متعجب دکتر خنده مون گرفته بود؛ خداحافظی کردیم و اومدیم صندوق حساب کردم و داشتیم از پله ها پایین میومدیم که گوشی ستاره زنگ خورد...... ادامه دارد........
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 6:14 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.............. -خداحافظ عزیزم...مواظب خودتون باشین... در حیاطو وا کردم و ستاره رفت بیرون و منم دوباره برگشتم دستمو تکون دادم و خداحافظی کردم و در مورانو رو باز کردم،ستاره نشست؛منم اومدم نشستم و راه افتادم...بعد چند دقیقه...... -خب...دیگه از این دوستی های مسخره خسته شده بودم ستاره... -مگه من سوالی پرسیدم که تو داری الان درموردش صحبت میکنی؟[با خنده] -گفتم شاید بخوای بدونی... -خب آره پس ادامه بده... -من به اینکه خدا صدامو میشنوه ایمان آوردم،الان چندروز بود که همش از خدا میخواستم یه دختر خوبو سر راهم سبز کنه که کرد... -خیلی خوبه،خوش بحالت...خیلی خوشحالی آره؟ -آره ولی واقعا هنوز شوکه م! فکر نمیکردم خدا اینقدر منو دوس داشته باشه... -ولی مطمئن باش که واقعا دوستت داره... -آره،دستش مرسی... -داداش؟ به شوخی گفتم: -جونت فدای داداش! اونم روشو برگردوند و گفت: -اصلا نمیگم! -باشه بابا چرا میزنی؟ جون داداش؟ بگو عزیزم...! بعد از مکث کوتاهی گفت: -میخواستم بهت بگم که میشه امشب بیای خونه ی ما بخوابی؟ آخه خیلی دلم میخواد تو اتاقم بخوابی و من صدای نفساتو بعد مدتها گوش بدم! -باشه میام...مگه چندتا آبجی خوشگل داریم که درخواستشو رد کنم؟ -آخ الهی فدای داداش مهربونم بشم که اینقدر گله و آبجیشو دوس داره! و با شدت اومد لپمو بوسید...طوریکه نزدیک بود فرمون از دستم دربره... -چیکار میکنی دیوونه؟ نزدیک بود تصادف کنیم!!! خب حالا که قراره بیام خونه،بریم من لباس راحتیمو بردارم و در خونه رو هم کلید کنم! -بریم...... و به راهمون ادامه دادیم و من اومدم توی کوچه م و پر ماشین بود...مونده بودم کجا بذارم! سر آخر بزور جلوی در خودم ماشینو چپوندم و اومدم پایین به ستاره گفتم الان میام...ناخودآگاه سرمو بلند کردم سمت خونه ی نصیحت اینا و دیدم سر یکی از پنجره هاش نیلوفر داره نگام میکنه...من میخکوب شدم...به محض اینکه فهمید دارم نگاش میکنم درجا رفت کنار و پرده رو کشید...منم هم متعجب شدم هم خندم گرفت...سرمو تکون دادم و کلیدو انداختم درو باز کردم و یکی از چراغای حیاطم روشن کردم یه راست رفتم اتاقم و شلوار و بلوزمو که رو تختم بود انداختم توی یه ساک و درو بستم اومدم بیرون! در خونه رو هم کلید کردم اومدم توی ماشین نشستم؛بدون اینکه به ستاره نگاه کنم ساک رو انداختم صندلی عقب و بهش گفتم: -دیدیش ستاره...؟ و من که تازه ستاره رو دیده بودم، دیدم دوتا دستاشو گرفته روی شکمش و داره میگه: -آخخخخخ.......دارم میمیرم....خیلی درد میکنه امیر...... -چی شده ستاره؟ ای خدا...الان میبرمت صابرین...تحمل کن عزیزم...! و سریعو پرشتاب توی خیابونا لایی کشیدم........ ادامه دارد.............
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 3:13 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان............ ستاره گفت: -این حرفا چیه......من اصلا حاضرم خودم غذا نخورم و مال خودمو بدم به تو... و برنجو ریخت تو بشقابم... -آفرین...به تو میگن خواهر نمونه و فداکار... اونم با یه لبخند نگام کرد و فسنجون رو واسم ریخت... -مرسی...کافیه...خودتم بشین حالا....سرد میشه... -باشه... بابا گفت: -اون دیگو بدین بمن... ستاره دیگ برنجو به بابا داد و بابا هم غذاشو ریخت و مامان هم اومد و نشست... ستاره گفت: -اصلا میل ندارم....اشتهایی واسه خوردن ندارم... من گفتم: -چرا عزیزم؟ چیزیت شده؟ -نه بابا...کلا گرسنم نیست... مامان گفت: -خب بعدا بخور...هروقت گرسنه ت شد... -آره همین کارو میکنم... -مامان خیلی خوشمزه شد...فدای دستت...خیلی تو زحمت افتادی...! -نوش جونت...بخور...چون دیگه از این غذاها چندماه دیگه گیرت نمیاد...همه غش غش خندیدیم! -راس میگیا...چرا به فکر خودم نرسید؟ اصلا دخترای الان آشپزی بلد نیستن... ستاره با حرص و اخم یه مشت زد پشتم و گفت: -اوی.....عمه ت آشپزی بلد نیست...!!!! -ببخشید...منظورم همه نبودن...اکثرا...تو چرا ناراحتی؟ به نفع تو شد که! -چرا؟ -خب اگه اون بلد نباشه غذا درست کنه من مجبورم هر روز بیام اینجا غذا بخورم اونوقت دیگه تو هرروز منو میبینی...مگه آرزوی قلبیت همین نیست که همیشه منو ببینی؟ بازم همه خندیدیم! ستاره گفت: -آره بهمین خیال باش...اون میذاره تو بیای اینجا غذا بخوری...هه.....مامان گفت: -ستاره!!!!!!! من غذامو خوردمو.... -دست شما درد نکنه...خیلی خوشمزه بود... -نوش جونت عزیزم...سیر شدی؟ -آره مامان جون...فدات...خب ستاره برو لباستو بپوش بریم بیرون... -باشه... و از صندلیش بلند شد و رفت تو اتاقش تا آماده شه... من از مامان پرسیدم: -ستاره امروز چه مرگشه... -هیچی با خودش درگیره...کلا هم هیجانزدست هم ناراحته! واسه همین گرسنه ش نیست... ابروهامو و شونه هامو بردم بالا و بشقابمو گذاشتم توی سینک و اومدم کتمو از اتاق بابا برداشتم و پوشیدم؛مامان و بابا هم اومدن...ستاره هم از پله ها اومد پایین توی هال... -من اومدم... با لبخند بهش گفتم: -خوش اومدی! چه خوشگلی شدی... -خودم میدونم نمیخواد مخمو بزنی...من که همینجوری بهت پا نمیدم پسره ی یه لاقبا...اومد کنارم و دستمو گرفت... -خب برید بسلامت...احتیاط کنید! من با مامان روبوسی کردم با بابا دست دادم و خداحافظی کردم و دست در دست ستاره اومدم سر راه پله و کفشمو پوشیدم... -خب خداحافظ... -خداحافظ مامان...بابا... ادامه دارد.............
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 12:19 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.......... -این حرفا چیه؟ همیشه زنده باشی ایشالا.... عمه با خنده گفت: -حالا این دختر بدبخت کیه که میخواد زن تو بشه؟ -دختر همسایه ی خونه مه... -خوشگله شیطون؟؟! -بد نیست! اگه ببینیش حالت بهم نمیخوره... همه خندیدن... آقاجون گفت: -خب ایشالا مبارک باشه...خداروشکر زنده موندیم و سر و سامون گرفتن امیرمون هم دیدیم...ایشالا که همیشه عروسی باشه...همه گفتن ایشالا...بعدش مامان گفت: -بفرمایید چایی...سرد شد... همه شروع کردن به چایی خوردن... عمه دوباره پرسید: -خب حالا تعریف کن ببینم واقعا کی هست که دل امیر مارو برده؟ چطوری باهاش آشنا شدی؟ حتما بازم توی خیابون یکیو دیدی عاشقش شدی آره؟ من که خندم گرفته بود گفتم: -نه بابا...چندروز پیش خودش اومد در خونمون و زنگو زد و نذری آورد و من همونجا اسمشو پرسیدم؛نیلوفر نصیحت و فهمیدم دختر نصیحته، همونیکه زمینو واسمون رله کرد...بعدش یکی دوروز پیش که داشت بارون میومد گلسار دیدمش و سوارش کردم و ازش قول خواستگاری گرفتم و باقی ماجرا که میدونین...اتفاقا اصلا اهل خیابون نیست،خیلی هم خوشگل و خانومه...هم پولدارن هم قابل احترام...دقیقا همون دختریه که دلم میخواست و دنبالش میگشتم! بازم همه دست زدن...دیگه صحبت خاصی نشد و بعد از صرف چایی آقاجون گفت: -خب بریم؟ بابا و مامان گفتن: -حالا کجا تشریف میبرین؟ نشستین دیگه...تازه اومدید که... - بریم شما هم استراحت کنید...همه بلند شدن و اومدن دونه دونه با من دست دادن؛واسم آرزوی خوشبختی کردن و خداحافظی کردن و رفتن...به محض رفتنشون به مامان گفتم: -خب مامان شام چی درست کردی که دارم از گرسنگی میمیرم! -ای شیکمو...تو که گفتی بخاطر شام نیومدی...هرچی بخوای هست عزیزم... -الهی فدات شم که اینقدر تو زحمت افتادی.... -نه عزیزم این حرفا چیه؟ یهو احساس کردم دوتا دست از پشت دور شکمم حلقه شد و یه لبی گردنمو بوسید...برگشتم دیدم باز دوباره ستاره ست! گفت: -عاشقتم عشقم! -خوب به نیلوفر حسودیت میشه ها...مامان این ستاره خیلی بد منو میبوسه...مواظبش باش... -از بس فارسی وان و فیلمای عاشقونه میبینه اینجور کارا رو یاد گرفته دختره ی پرررو! با ناراحتی و ترشرویی گفت: -اااااه مامان! خب دوسش دارم دیگه! جرمه آدم داداششو ببوسه؟ منم بوسیدمش و گفتم: -نه عزیزم...بعد شام باهم میریم حسابی لاو میترکونیم...فعلا بیا کمکم کن شامو بخوریم... -آخ جون داداش...کجا میخوایم بریم؟ با یه لحن جدی گفتم: -اول شام... قیافه ی ستاره عبوس شد...از بچگی هروقت قیافشو اینطوری میکرد یعنی دلش میخواد خواسته شو برآورده کنی...ولی باز گفتم: -به جون تو هیچ جا! فقط میخوایم منو تو تنهایی بریم دور بزنیم...میخوام باهات حرف بزنم! -باشه... -خب حالا کمک کن سفره رو بچینیم... -چشم داداشی! و باهم رفتیم بشقابارو گذاشتیمو دیگ برنجو آوردیم سر سفره... من نشستم روی صندلی خودم و ستاره گفت: -برات برنج بریزم؟ -اگه دوس داری![با خنده] ادامه دارد...............
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:53 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.......... -مرسی مامان! - خواهش میکنم...یه چایی بخور! الان میان... -چشم! و یه چایی ورداشتم و شروع کردم به خوردنش...یه چند دقیقه ای گذشت و منم چایی رو خوردم و ستاره از اتاقش اومد بیرون درحالیکه یه شلوار جین با یه بلوز سفید پوشیده بود و آرایش زیبایی هم انجام داده بود و یه لبخند قشنگ هم روی لباش موج میزد... -آها...حالا شد...الهی قربون چشات برم من! الان شدی عین ستاره ناز و جیگر! اونم بغلم نشست و بازم دستشو حلقه کرد دور گردنم... -ممنون داداشی... مامان و بابا با تعجب و لبخند مارو نگاه میکردن! -چیه خب؟چرا اونجوری نگام میکنین؟ عاشقشم! مشکلیه؟ ای دنیا بدونین من عاشق داداش امیرمم! تا حالا عاشق شدین بفهمین چی میگم؟ همه زدیم زیر خنده...در همین حین زنگ به صدا دراومد! بابا گفت: -اومدن!!! ستاره از بغلم بلند شد و پرید سمت در دکمه آیفونو زد و درو باز کرد... -همه باهم اومدن! و همه بلند شدیم رفتیم سر ایوون پیشواز مهمونا... -سلام...سلام... مامان گفت: -سلام خوش اومدین! بفرمایین! آقاجون و مامانی اومدن بالا و من رفتم طرفشون و با آقاجون روبوسی کردم...همه اومدن توی خونه! -خب خیلی خوش اومدین! بفرمایین...بفرمایین! و من رفتم از آشپزخونه چندتا صندلی آوردم و گذاشتم توی هال و نشستیم... مامان: ستاره جان؟! -جانم مامان؟ اومدم! و بلند شد رفت آشپزخونه...بعدش اومد پیش دستی هارو گذاشت؛شکلات و شیرینی رو چرخوند...و اومد پیشم نشست...زن عموم گفت: -خب چه خبره؟ زودتر بگین ببینیم چی شده...داریم از کنجکاوی میمیریم... ستاره دوباره پا شد...عشق مشترکمون یعنی پسرعموی کوچولومون علیرضا رو بغل کرد و آروم پیشم نشوند رو پاهاش و بوسیدش و باهاش شروع به صحبت کرد،آخه اونم عین من عاشق بچه ست! بابا با هیجان فریبنده ای گفت: -خب خانوم! شما هم بیا که این خبرو بدیم! -الان میام عزیزم! بذار چایی هارو بیارم... ستاره آهسته با خنده درگوشم گفت: -این مامان هم که همیشه عزای چایی رو داره...با لبخند سرمو به نشونه ی تأیید حرفش تکون دادم! مامان اومد و چایی هارو چرخوند و اومد بین منو بابا نشست! همه بچه ها رو ساکت کردن و بابا آماده شد که اون خبرو بده...همه با یه شوق خاصی به بابا نگاه میکردن...میشد صدای قلبشونو که از هیجان میتپید حس کرد و همچنین برق شعف تو چشاشون موج میزد...بابا هم بخاطر اینکه این کنجکاوی و هیجانو به اوج خودش برسونه جریانو لفتش داد! -خب.................بگم دیگه آره!؟ -آره دیگه....بگین دیگه...مشتلق میخواین؟ - خاب.........این خبر، خبریه که مطمئنم همتون از صمیم قلبتون آرزوی شنیدنشو داشتین و دارین...میخواستم به شما بگم که این آرزوتون برآورده شده...من میخوام به همه ی این جمع بگم که ما پنج شنبه میخوایم بریم مجلس خواستگاری برای امیر..... یهو همه از هیجان منفجر شدن و جیغ زدن و هورا کشیدن و دست زدن....همه گفتن مبارکه...تبریک میگیم...ایول به امیر شیطون...چه عجب بابا رخ نمودی.....حالا از این به بعد همه منو با شوق و ذوق نگاه میکردن! منم بلند شدم و به چهار طرف تعظیم کردم... مادربزرگم گفت: -الهی من فدای این دامادم بشم! ادامه دارد.............
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 5:57 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان......... ............بابا و مامان درحالیکه داشتن به دایی ها و عموهاو...زنگ میزدن،ستاره گفت: -من به عمه زنگ میزنم بابا... -باشه دخترم...تو زنگ بزن... این وسط هم مامان به تموم دایی ها و خاله و مادرجون اینا خبر داد...و ستاره هم گوشیشو برداشت و به عمه زنگ زد: -الو؟ سلام عمه جون! خوبین؟ -سلام عمه؟ چطوری عزیزم! خوبی؟ -مرسی من خوبم...بدموقع مزاحم شدم آره؟ ببخشید! -نه ستاره جان! جانم کاری داشتی؟ -میشه لطف کنین الان پاشین بیاین خونه ی ما؟ همه هستن! بابا میخواد یه خبر خوش به شما بده...پس زودتر بیاین باشه؟ منتظریم...بای بای! -باشه عزیزم الان راه میفتیم...خداحافظ! و قطع کرد و سینی چای رو آروم آورد روی میز گذاشت... -حالا تا مهمونا بیان خودمون یه چایی بخوریم... مامان به بابا گفت: -زنگ زدی آقا؟ -آره خانوم! گفتن الان میایم! تو یخچال میوه داریم؟ -آره داریم...خب ایشالا که مبارکت باشه عزیزم...ایشالا که خوشبخت بشی...تا خواستم جواب مامانو بدم، ستاره با ناراحتی گفت: - ولی من یکی که خیلی ناراحتم...دلم میخواد گریه کنم... منم بغلش کردم و همه گفتیم: -چرا؟؟! -آخه من همینجوریشم داداشمو نمیبینم چه برسه بخواد تشکیل خونواده بده! اون موقع دیگه باید با عکسش حرف بزنم... این جمله هارو با بغض گفت و سرشو گذاشت رو شونم و بغضش ترکید و مامان هم اومد بغلمون نشست و من در حالیکه ستاره رو نوازش میکردم و میبوسیدمش گفتم: -الهی! ستاره ی من؟ این چه حرفیه که میزنی؟ من عاشقتم...اون دختر هرکی باشه جای تورو توی قلبم نمیگیره...اینو مطمئن باش... مامان در حالیکه پشت ستاره رو آروم نوازش میکرد گفت: -آره عزیزم...داداشت قندهار داره نمیره که...همینجاست! ما میریم خونه شون؛اونا میان خونه مون...نگران نباش... -آره آبجی...اصلا نگران نباش...الهی من قربونت برم که اینقدر مهربونی! بلند شو...بلند شو فدات شم...الان مهمونا میان خوب نیست با این چشای قرمز...پاشو صورتتو بشور... و یه دستمو گذاشتم زیر دوتا زانوهاش و دست دیگه مو گذاشتم پشتش و مثل بچه گیهاش از زمین کندمش... -چقدر سنگین شدی شیکمو! هرکی ندونه فکر میکنه داداشت مرده که اینجوری داری اشک میریزی... -خدا نکنه...واسه چی این حرفو میزنی؟ تورو خدا اینو نگو...تو بمیری منم خودمو میکشم بهت قول میدم! -تو غلط میکنی! مگه دست خودته؟ -بذار پایین منو! سنگینم،کمرت درد میگیره... -من عاشق این سنگینیتم جوجو! بردمش جلوی wc‏ و درو واسم وا کرد و گذاشتمش جلوی آینه پایین و گفتم: -نگاه کن خودتو چه ریختی شدی؟ شیر آبو باز کردم و صورتشو با آب شستم... -نمیخواد عزیزم خودم میشورم... مامان با خنده گفت: -اینقدر لوس نکن آبجیتو...اینقدر نازشو خریدی الان اینطوری گریه میکنه دیگه...انقدر از اینکارا کردی اینطوری پررو شده... منم به شوخی گفتم: -من که پرروش نکردم...اون به اندازه ی کافی پررو بود و سریع پریدم بیرون آخه دیدم ستاره دستشو آورده بالا تا بزنه تو دهنم! آهسته به مامان گفتم: -مامان بهش بگو یخرده به خودش برسه،این چه ریختیه؟ بهش بگو اگه قیافش مثل الانش باشه روز خواستگاری نمیبریمش،بگو من گفتم... -باشه پسرم...الان بهش میگم! و بلند شد و در همون لحظه هم ستاره اومد بیرون،آروم باهم صحبت کردن و ستاره با یه لبخند محسوسی بیصدا رفت توی اتاقش،مامان گفت: -بهش گفتم... ادامه دارد.........
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 10:4 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان....... .........مامان گفت: -ستاره صبر کن بذار حرفشو بزنه... -ا.....میخواستم بگم که من از دختر همسایه م،دختر آقای نصیحت خوشم اومده... ستاره از جا پرید و هورا کشید و بابا مامان هم با لبخند دست زدن! من که از حرکت ستاره خندم گرفته بود گفتم: -ستاره بشین بابا...خودتو کنترل کن آبجی...! با خوشحالی گفت: -آخه من عاشق تو و زن داداشمم...[چه خواهرشوهر مهربونی! دلتون بسوزه] - بیخیال بابا حالا نه به باره نه به دار... اونم نشست دوباره بغلم... - بابا! آقای نصیحتو که میشناسی؟ همونی که معامله ی زمینو واسمون جور کرد... -آره یادمه...آدمای خوبی هستن...خب؟ -دیگه اینکه چندروز پیش واسم در خونه نذری آورد دخترش که اسمش نیلوفره[مامان و ستاره باهم گفتن:چه اسم قشنگی!!] و من ادامه دادم.... -و همونجا چند دقیقه باهاش صحبت کردم و فهمیدم که دختر نصیحته! چند روز پیش که داشت سیل میومد یادتونه؟ همه گفتن: آره... -خلاصه اون روز داشتم دور میزدم که سر گلسار نیلوفرو دیدم که توی بارون حسابی خیس شده بود و بهش تعارف کردم؛اونم منو شناخت و سوار شد و یه نیم ساعتی باهم صحبت کردیم و من بهش ابراز علاقه کردم و ازش اجازه ی خواستگاری گرفتم! تا اینکه امروز بمن زنگ زد و گفت ساعت 4:5 پنج شنبه میتونین با خونواده تشریف بیارین...اینم داستان ما...همش همین بود مامان...! و مامانو نگاه کردم...دیدم اشک تو چشاش حلقه زده...بابا هم همینطور...با تعجب پرسیدم: - شما دوتا چه تون شد؟ میشه توضیح بدین...؟ از ستاره پرسیدم: - چی شده ستاره؟ اونم شونه شو انداخت بالا و گفت:[با شیطنت و خنده] - حتما دلشون نمیخواد ازدواج کنی دیگه...راستش منم به زن داداشم حسودیم میشه! آخه تورو از من میگیره! - نه...هیچ کس نمیتونه منو از شما جدا کنه! مامان تورو خدا بگین چرا اینطوری میکنین؟ و بلند شدم رفتم کنار مامان نشستم؛بوسیدمش و اشکاشو پاک کردم! -چیزی نیست عزیزدلم...منو پدرت از موقعیکه بدنیا اومدی منتظر بودیم تا این خبر خوشو بما بدی و تورو توی لباس دامادی ببینیم! واسه همین داریم اشک شوق میریزیم...منم دستشو گرفتم و چسبوندم به لبم و پیشونیمو گذاشتم روش... -الهی من واست بمیرم مامان...تو چقدر مهربونی! ببخشید اگه برات پسر خوبی نبودم... -اون در حالیکه سرمو بلند میکرد گفت: -این حرفا چیه عزیزم؟ خدانکنه! تو بهترین پسر دنیایی... بعدش اومدم دست بابا رو هم بوسیدم و گفتم: - بخاطر این همه زحمتی که توی این چندسال به شما دادم ازتون معذرت میخوام...شما دوتا فرشته های بی همتا هستین... و خودمم که بغضم گرفته بود رفتم wc‏ و جلوی آینه ی اونجا یخرده اشک ریختم و اومدم بیرون و بابا گفت: -باید به همه زنگ بزنیم خبر بدیم...همه خوشحال میشن...فقط به درجه یکها میگیم! همین الان زنگ بزنین...و موبایلشو برداشت... ستاره گفت: -من میرم چایی بریزم! مامان هم رفت سمت تلفن تا زنگ بزنه... ادامه دارد..............
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:29 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان........ ............اومدم بالا...ظرفارو شستم،میوه رو ریختم دوباره توی سبد یخچال و پیش دستی هارو هم جابجا کردم...ساعت شده بود 5/5...مونده بودم که برم نمازو اونجا بخونم یا همینجا بعدا برم؟ که یادم اومد بابا زود میاد و شامو زود میخورن...بنابراین معطل نکردم و رفتم تو اتاقم لباسمو پوشیدم و یذره ادکلن زدم،اومدم نشستم توی ماشین...خیابونا یذره شلوغ بود،رفتم شیرینی فروشی آق بانو،یک کیلو دانمارکی خریدم و درست ساعت 6/15 رسیدم جلوی خونه بابا اینا و اومدم از ماشین پایین،جعبه شیرینی رو ورداشتم و زنگو زدم.بعد از چندثانیه صدای ستاره[خواهرم] رو شنیدم: -سلام داداشی! بیا تو... و درو باز کرد...من اومدم توی حیاط و درو بستم و اومدم سمت ورودی که ستاره با هیجان اومد بیرون و گفت: -الهی فدات شم داداشی! خوش اومدی...چقدر دلم برات تنگ شده بود! -سلام عزیزم! خوبی؟ منم دلم برات تنگ شده بود...بابا اینا نیستن مگه؟ -چرا دارن میان...بیا بالا... -اومدم! روی راه پله کفشمو درآوردم و اومدم بالا و یهویی ستاره خودشو پرت کرد بغلم و صورتو لبم رو بوسه بارون کرد...با خنده و تعجب بهش گفتم: -ای بی ادب! این چه طرز بوسیدنه...؟ -آخه عاشقتم داداشم! بابا و مامان هم اومدن...ستاره رو از بغلم جدا کردم و بابا گفت: -سلام امیر جان...خوش اومدی... -سلام بابا! قربونت برم مرسی! و رفتم جلو باهاش دست دادم و روبوسی کردم! بعدش مامان اومد جلو باعشق بغلش کردم و آخر سر پیشونیشو بوسیدم... -سلام مامان...چطوری؟ دلم واست یذره شده بود عزیزم! -فدات شم الهی! بیا بالا سرده سرما میخوری! -آره داداشی بیا بریم تو... ستاره دستمو گرفت و رفتیم تو...من جعبه شیرینی رو دادم بهش و کابشنم هم درآوردم و بهش دادم و اومدم روی مبل نشستم...بابا اومد روبروم نشست و یه سیگاری هم آتیش زد...ستاره هم بعد اینکه کابشنمو آویزون کرد اومد کنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم و گونه هامو بوسید... -چطوری آبجی؟ شرمندم کردی! و منم موهای مشکی و صافشو بوسیدم و دستشو تو دستم گرفتم و گذاشتم رو پاهاش؛اونم سرشو گذاشت روی سینه م و منم بغلش کردم! عین یه گربه واسم ناز میکرد... -تو نمیگی دل ستاره میترکه اگه یروز نبینتت؟ تو که اینقدر سنگدل نبودی! حداقل یه زنگی یه اسی... -بخدا گرفتار بودم ستاره جون...وگرنه منم دلم واسه همتون لک زده بود... -آره میدونم گرفتار بودی شیطون...ماجراتو شنیدم... مامان با لحن هشدار آمیزی داد زد: -ستاره!!!!!! -خیله خب بابا حالا مگه من چی گفتم؟ بابا گفت: -خانوم یه چندتا چایی میریزی؟ امیر هم سردشه گرم میشه! -باشه الان میریزم؛آب جوش بیاد! بابا گفت: -خب چه خبرا؟ خودت خوبی؟ -مرسی من خوبم...خبرا هم بهترین خبرا...بذارین مامان بیاد تعریف میکنم... -خانوم بیا بشین حالا چایی آماده شد میگم ستاره بریزه... -بیچاره ستاره! از کوزت هم بیشتر بهش ظلم میشه...و خندید! منم خندیدم...مامان هم اومد نشست و گفت: -خب تعریف کن ببینم...پشت تلفن خیلی شیطونی میکردی! چه خبره؟ -خبر اینکه چجوری بگم...[ستاره از بغلم جدا شد و حالا داشت فقط نگام میکرد و با شیطنت گفت:] -خجالت نکش داداشی! بگو...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 4:6 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان........... ...................[من یهو از روی مبل پریدم و صاف نشستم] -ا......سلام.....شمایین نیلوفرخانوم؟ نه....خواب نبودم....خواهش میکنم...چه مزاحمتی؟ شما مراحمین...اتفاقا منتظر تماستون بودم... -بله...راستش من با بابا و مامان صحبت کردم و اونا هم نظر مثبتی راجع به شما دادن و گفتن که به شما اطلاع بدم تا با خونواده تون 5شنبه ساعت 4/5 میتونین تشریف بیارین خونه ی ما... با هیجان گفتم: -یعنی...یعنی...قبول کردن؟ با یه خنده ی آرومی گفت: -بله...منتظرتون هستیم... -وای خدای من! ممنون از لطفتون...نمیدونم از هیجان چی بگم...ا......خیلی دوستتون دارم! -منم خیلی شمارو دوس دارم...امری ندارین؟ -نه قربون شما...عرضی نیست! فقط سلام برسونین...فعلا خداحافظ... -بزرگیتونو میرسونم...بای بای! گوشی رو آوردم پایین و فریاد زدم هوررراااااااااا و آرمینو مثل دیوونه ها بغل کردم و بوسیدمش... -آرمین موافقت کردن...! -مبارکه جیگر...ایشالا همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه... -مرسی... و من ولش کردم... -ولی خوابمونو زهرمار کردا... -خواب کیلویی چنده؟ من الان به اندازه ی 10 روز خواب انرژی دارم... -بله...کاملا معلومه...داری عین فشفشه میترکی... -باور کن نمیتونم بشینم...دلم میخواد پرواز کنم! -درکت میکنم...ولی این تازه اول راهه...هنوز که بله ی نهایی رو ندادن... -درسته ولی مهم اینه که اول راهو خوب شروع کردم...حتی اگه شده بدزدمش باهاش ازدواج میکنم...اون عشق منه! عاشقشم...میتونم بهمین راحتی ازش عبور کنم؟ بعدش نشستم و سرمو توی دستام گرفتم...سرم داشت آتیش میگرفت... -مطمئنم فشار خونم بالای پونزدهه... -بپا یوقت نمیری! بابا آروم باش...خودتو کنترل کن مرد حسابی...آخه هنوز که چیزی نشده.... با عصبانیت و اخم جواب دادم: -نمیتونم....نمیتونم.....دست خودم نیست! زیر چشمی دیدم که آرمین پا شد رفت یه لیوان آب خنک ریخت و واسم آورد... -اینو بخوری اعصابت میاد سر جاش! -مرسی،دستت درد نکنه! آبو خوردم و یذره خنک شدم... -ساعت چنده؟ یه نگاهی به ساعت انداخت و گفت: -پنج...من دیگه کم کم باید برم...تو هم دیگه برو خونه بابا اینا...با خنده گفت مأموریت سختی رو در پیش داری! -آره...واسم دعا کن...! -نترس رفیق...هر وقت کاری،سوالی،چیزی داشتی هرموقع شب واسم زنگ بزن! ناراحت نمیشم! بلند شد رفت کابشنشو پوشید؛سوئیچشو ورداشت و........ -خب دیگه کاری نداری؟ من برم... -لطف کردی اومدی جیگر...ممنون از راهنماییهات...بغلش کردم و بوسیدمش و ادامه دادم: -در حقم رفاقتو تموم کردی آرمین جان...بخدا نمیدونم چجوری جبران کنم... -برو دیوونه...نیا پایین سرده،خودم میرم... - پس درو باید اجنه(!) باز کنن؟ باهاش تا پایین رفتم و درو باز کردم و سوار آزراش شد و رفت...و منو با کوهی از هیجان تنها گذاشت...ادامه دارد...........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 11:48 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان.......... .................-میدونی مامان بیخیالی طی میکنه...ولی بابا حتما میخواد از طرف یه آتویی بگیره...خب همه ی آدما که تکمیل خوب نیستن...همه یه سری بدیهایی هم دارن! میترسم سعی کنه که بیشتر آتوهای نصیحت اینارو ازشون بگیره...واسم دعا کن آرمین! آرمین با اخم گفت: -نه، بابا اینکارو نمیکنه...خوشبختی تو آرزوشه...من مطمئنم...هیچوقت با دست خودش تو رو دستی دستی بدبخت نمیکنه! امشب بشین باهاشون منطقی صحبت کن و سنگ هاتو هم وا بکن...امشب فقط و فقط از خوبی های نصیحت اینا و دخترشون بگو...باشه؟ بذار یه نگرش نسبت بهشون پیدا کنن! -باشه داداش سعی مو میکنم! اگه من تورو نداشتم چیکار باید میکردم؟ خدا تورو واسم نگه داره...! -خلاصه من باید یه جا بدردت بخورم یا نه؟ -تو همه جا بدردم خوردی! ایشالا هم برای عروسیت و هم واسه بچه ت جبران میکنم... -حرف از جبران نزن...من که کاری نکردم...یه سری راهنمایی های دوستانه که این حرفارو نداره... -بهرحال خیلی ازت ممنونم...ببین هروقت گرسنه ته بگوها...ناهار حاضره... -باشه...من که فعلا گرسنه م نیست...فیلم باحال چی داری؟ -سن پطرزبورگ هست...تو سیستمه...بذار نگاه کنیم...خیلی باحاله...تا حالا ندیدیش؟ -نه ولی شنیدم خنده داره! -آره...بعضی جاها منفجرت میکنه... آرمین بلند شد و رفت کنترل ضبطو برداشت؛سیستمو روشن کرد و فیلم شروع به پخش شدن کرد... -راستی انقدر حواسم پرته یادم رفت ازت بپرسم،ماشین آوردی؟ -نه پس با الاغ اومدم...؟ ماشین آوردم دیگه... -ا...؟ پس چرا نگفتی؟ سوئیچو بده بیارمش تو... -تو جیب کابشنه...ورش دار... منم رفتم از توی جیبش سوئیچو ورداشتم؛از توی مورانو ریموتو زدم؛دروازه باز شد و رفتم آزرای مشکی شو آوردم تو...و دروازه رو بستم و اومدم بالا... -به ماشینت بگو چشاشو درویش کنه...پلنگ منو بدجور نگاه میکنه...چشاشو در میارما... با خنده جواب داد: -پلنگ تو که از همه هیز تره... سوئیچو انداختم رو میز و اومدم باهاش فیلمو نگاه کردم و میوه خوردیم...بعد اینکه فیلم تموم شد،دیگه حسابی شکممون به قار و قور افتاده بود...دوتا بشقاب گذاشتم رو میز آشپزخونه و نشستیم مثل سگ ناهارو خوردیم! خیلی حال داد...جاتون خالی...بعد از ناهار خیلی احساس خواب آلودگی کردیم...ظرفارو همونجوری کثیف گذاشتم توی سینک و اومدیم روی مبل لم دادیم و کم کم چشامون بسته شد...نمیدونم کی و ساعت چند بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم...چون گوشیم بغلم بود با همون چشمای بسته سبزو زدم که جواب بدم...ولی به محض اینکه صدای نیلوفرو شنیدم یهو مثل برق گرفته ها خواب از سرم پرید و از جام پریدم...طوری که آرمین هم یهویی بلند شد و گفت چی شده؟! من گوشیو جواب دادم و با لحنی خواب آلود گفتم: -سلام بفرمایین... یه صدای رویایی و خوش آهنگ جواب داد: -سلام آقا امیر...ببخشید مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم،خواب بودین؟ ادامه دارد...............
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:52 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان..... ..........-راستش موضوع اینه که من از یه دختره خوشم اومده آرمین... -جدی میگی؟!! -آره مگه چیه؟ -هیچی! -پس چرا باورت نشد؟ -چرا باورم شده...خیلی خوشحال شدم این خبرو بمن دادی... -خب حالا تا آخرش گوش ندادی...و قصد دارم که باهاش ازدواج کنم... -به به به مبارکه! -قربون تو... -حالا کی هست این دختر خوشبخت؟ با خنده گفتم: -مگه میشناسیش؟ -خب بگو شاید خونوادشو بشناسم! -فکر نکنم بشناسی! فامیلیشون نصیحته! -نصیحت؟ -آره! چی شد میشناسی؟ -نه! ولی عجب فامیلی عجیبی داره...خب بقیه رو تعریف کن! چیکارا کردی تا حالا شیطون؟ -راستش چند هفته پیش خودش زنگ خونه رو زد،نذری آورده بود،رفتم جلوی در همونجا یخرده باهاش صحبت کردم و بهش گفتم که تا حالا ندیدمش و ازش پرسیدم که خونشون کدومه و اونم نشونم داد و دیدم خونه نصیحته... -مگه باباشو میشناسی؟ -آره بابا...زمینو با واسطه گری باباش خریدیم دیگه! -ا......؟ -آره...ولی خب نمیدونستم یه دختر داره اینقدر نجیب،آخه علت دیده نشدنش رو توسط من گفت که آخه من زیاد بیرون نمیام... -جالبه،واقعا جالبه... -تا اینکه چندروز پیش که داشت سیل میومد سر گلسار سوارش کردم و باهم یه نیم ساعتی دور زدیم،بهش ابراز علاقه کردم و شماره مم بهش دادم؛بهش گفتم درمورد من با خونواده ش صحبت کنه و قراره همین امروز بمن زنگ بزنه...یروز رو واسه خواستگاری بمن بگه... -ایول بابا...تو دیگه کی هستی؟!! -ما اینیم دیگه! -که اینطور...یادته همیشه بهت میگفتم ازدواج تو زودتر از من یکی از آرزوهای قلبی منه؟ -آره! یادمه...منظور؟ -هیچی! خب حالا تو منو به این آرزوم رسوندی دیگه... -ای بابا! حالا نه به باره نه به داره... -ایشالا درست میشه... -قربون تو...خلاصه صبح زنگ زدم به مامان و خودمو شام دعوت کردم اونجا تا قضیه رو بهشون بگم... -خوبه...کار خوبی کردی...! -فقط نگرانم... -نگران چی؟ ادامه دارد................
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:54 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان...... .......صبح که از خواب پاشدم زنگ زدم خونه...بعد از چندبار بوق زدن مامان گوشی رو ورداشت: -سلام...بفرمایین... -سلام مامان...خوبی؟ -سلام عزیزم...حالت چطوره؟ -من خوبم...ببین امشب شام میخواستم بیام پیش شما باشه؟ اشکالی نداره؟ -نه عزیزم چه اشکالی؟ حتما بیا...چی دوست داری واست درست کنم؟ -هرچی شد قبوله...راستش شام بهونه س،میخواستم درمورد یچیزی باهاتون صحبت کنم! -ای شیطون خبریه؟ -حالا.......... -باشه عزیزم...پس شب میبینمت! -مامان؟ -جون مامان؟ -عاشقتم! -من بیشتر...ای کلک...این حرفای عاشقونه رو بلد نبودی! از کی یاد گرفتی؟ -از هیشکی...باور کن... -شوخی کردم... -کاری نداری؟ -نه خداحافظ... -راستی یه چیزی! -چیه بگو! -عاشقتم![با خنده] -خیلی لوس و بی مزه ای...خداحافظ! -خداحافظ عشق من...! -نه مثل اینکه تو واقعا یه چیزیت میشه... -بای بای! قطع کردم و زنگ زدم به آرمین: آرمین جواب داد: -سلام جیگر طلا... -سلام آرمین جان...خوبی؟ -خوبم! قربان تو...تو خوبی؟ -آره مرسی... -کاری داشتی؟ -آ...............میخواستم که همین حالا ببینمت...پاشو بیا خونه ی من...ناهار پیش خودمی! غروب برگرد...نه هم نیار...چون حرفای مهمی باهات دارم و یخرده هم طولانیه و حتما به عنوان بهترین دوستم باید بهت بگم...تا یک ساعت دیگه بیا باشه؟ -خدا بخیر کنه! باشه پس من یه ساعت دیگه اونجام...میبینمت...فعلا... -فعلا...خداحافظ! و قطع کردم! رفتم تو اتاقم،در کمدو باز کردم،از توی کمد ریش تراشمو برداشتم،یه سی دی انداختم داخل سیستم و گوش دادم و اومدم جلوی آینه صورتمو اصلاح کردم! بعدش بلند شدم برنجو خورستو گذاشتم آماده شن و یخرده خونه رو مرتب کردم...دقیقا ساعت یازده بود که زنگ خونه به صدا در اومد...آرمین اومده بود...گوشی رو ورداشتم... -سلام بیا تو... و درو باز کردم...از پله ها رفتم پایین...دست دادم باهاش و روبوسی کردم و اومد بالا... -کابشنت رو در آر بده من! -توش پوله ها...! حواست باشه... -خیله خب بابا...حالا سر و تهت مگه چقدر میارزه؟[با خنده] -خفه شو بابا...اه...خیلی اذیتم میکنی ها...باشه...یروزم نوبت خنده ی من میرسه...سخت منتظر اون روزم... -نمیخواد زیاد منتظر بمونی...امروز همون روزه که باید بمن بخندی! -چرا؟ -خب دیگه...الان میام میشینم واست تعریف میکنم... از توی کابینت یه کاسه ی بزرگ برداشتم و یه مقدار میوه توش گذاشتم و با دوتا پیش دستی آوردم گذاشتم روی میز جلوش... -مرسی...زحمت نکش...بشین تعریف کن ببینم چه مرگته؟ نشستم روی مبل... -خب خوش اومدی... -مرسی جیگر...زیاد تو خماری منو گذاشتی ها... ادامه دارد..........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 8:29 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان..... ......بعدشم همه کمک کردیم تا سفره زودتر چیده بشه و منو حامد جوجه کبابارو بردیم لب تراسشون توی باربیکیو کباب کردیم و هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد فقط نگاهامونو از هم میدزدیدیم! خلاصه تموم گوشتا آماده شد و من همراه حامد اومدم سرسفره و شامو خوردیم؛بعد شام یه نیم ساعت نشستم؛میوه و شیرینی هم صرف شد و بعدش بلند شدم که خداحافظی کنم و برم! -کجا؟ حالا زوده! تشریف داشتین دیگه! -ممنون شادی خانوم،ببخشید زحمت دادم بهتون،ایشالا واسه بچتون جبران میکنم! -ممنونم...زحمت کشیدین تشریف آوردین... -خواهش میکنم...با اجازه تون...خداحافظ همگی! با حامد و فامیلاشون هم خداحافظی کردم و حامد با ریموت اومد پایین و من نشستم توی ماشین و ساعتش 11 شب رو نشون میداد! شاید یخرده زود بود ولی باید افکارمو سر و سامون میدادم...دروازه رو واکرد و اومدم بیرون،یه بوق زدم و باهاش خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه...همش نگاه و چشمای معصومانه ی عسل جلوی چشمم بود...اونقدر حواسم پرت بود که نزدیک بود به یه عابر بزنم: -هی آقا...حواست کجاست؟ مگه پشت گاری نشستی؟ من خودمو جمع کردم و به خودم اومدم و رسیدم خونه و اول رفتم سر وقت یخچال یه قرص آرامبخش خوردم،لباسامو در آوردم و همونطوری با لباسای زیر خوابیدم...! حدود یه هفته واسه خودم دور زدم،توی شهر،اینور،اونور و دیگه از فکر عسل و اتفاقات اونروز بیرون اومده بودم...هوا هم دوباره بارونی شده بود...یه روز غروب که داشتم فلکه ی صابرینو دور میزدم تا بیام توی گلسار،بند دلم پاره شد......یهو چشمم افتاد به نیلوفر که زیر بارون شده بود مثل موش آب کشیده! منم خوشحال از این موقعیت مثل عقابی که یهو شکارشو بدست میاره با ماشین زیر پاش زدم رو ترمز،شیشه رو آوردم پایین و گفتم: -سلام نیلوفرخانوم! بفرمایین بالا برسونمتون...خیس شدین...سرما میخورین...تو این هوا ماشین گیرتون نمیاد...بفرمایین خواهش میکنم! اونم ناچارا سوار شد چون هم ماشینا منو بوق پیچ کرده بودن و هم دیگه نمیتونست توی این بارون دووم بیاره طفلک! گفت: -سلام،مرسی،دیگه داشتم حسابی خیس میشدم! -سلام،خواهش میکنم وظیفم بود...دستمال کاغذی دارین یا بهتون بدم؟ -لطف میکنین! -بفرمایین... و دو سه تا دستمال کاغذی از داشبورد بهش دادم تا با اونا صورتشو خشک کنه...چند تا چیکه آب از موهای خوش حالتش ریخت رو صندلی؛با لبخند و مهربونی نگاش کردم و گفتم: -نگاش کن تورو خدا چقدر خیس شده...آخه چرا چتر نیاوردین با خودتون؟ با ناراحتی گفت: -یادم رفت...وای ببخشید صندلیتونم خیس کردم... -این حرفا چیه،فدای سرتون! نگران نباشین صندلیها تهویه گرمایشی داره خشک میشه... منم تموم پره هارو سمتش گرفتم تا گرم بشه...با لبخند گفت: -مرسی از لطفتون! -خواهش میکنم! با خنده گفتم میترسم سرما بخورین من نتونم جواب باباتونو بدم! اونم خندید و قلبم افتاد حوالی شکمم... -میخواستم بگم؛ ا......اشکالی نداره باهم یخرده دور بزنیم؟ میخواستم باهاتون صحبت کنم در مورد یه مطلب مهمی... -نه خواهش میکنم،فقط من باید نیم ساعت دیگه خونه باشم... -چشم تا نیم ساعت دیگه میرسونمتون...[دیگه قلبم داشت وای میستاد] میخواستم رک و پوست کنده یه سری حرفارو به شما بزنم...آ......[ماشینو یه گوشه نگه داشتم و صاف تو چشای خوش رنگش نگاه کردم،قلبم داشت دیوونه وار میتپید طوری که ترسیدم صدای تپش شو بشنوه ولی دلمو زدم به دریا و بهش گفتم]:میخواستم بگم که من به شما علاقمندم.....ا......از شما خوشم اومده و احساس میکنم که دوستتون دارم...از اون روزیکه اومدین دم خونم و دیدمتون یه لحظه نتونستم به شما فکر نکنم......منتظر یه فرصت بودم اینارو به شما بگم که خدا اونو واسم فراهم کرد...نیلوفر یخرده دستپاچه شد و گفت: -منم نسبت به شما همین احساسو دارم...منم دوستون دارم... -ببینید من قصدم ازدواجه و خیلی هم از نجابت و پاکی شما خوشم اومده...به هر قیمتی هم که شده میخوام شما رو بدست بیارم و دلم میخواد شما همسر من بشین.....میگم اگه اجازه بدین یروزی رو در نظر بگیرین که با پدر مادرم خدمت خونواده ی محترمتون برسیم! من خودم این موضوعو فردا میخوام با پدر و مادرم مطرح کنم...شما هم این موضوعو مطرح کنین...این شماره تماس منه...........راه افتادم؛شماره مو بهش گفتم و توی گوشیش ذخیره کرد و یه تک انداخت... گفت: -شما لطف دارین؛ حتما! منتظر باشین فردا باهاتون تماس میگیرم! جلوی یه گلفروشی نگه داشتم و پیاده شدم! -سلام آقا خسته نباشید! -سلام خوش اومدین! امرتون؟ -من فقط یه شاخه گل رز میخواستم! -اونجا هست میتونید بردارید! یکی از اون پر گل هاشو برداشتم و حساب کردم و اومدم بیرون،نشستم داخل ماشین،گل رو دو دستی گرفتم طرفش و گفتم: -بفرمایین! این کمترین هدیه ایه که میتونم به شما تقدیم کنم! ولی اینو بدونید از این به بعد قلبم هم هدیه ی من به شماست! گلو ازم گرفت و برد طرف بینیش و بوییدش و چشماشو بست...درهمون حال یه نگاه محبت آمیز بمن کرد و گفت: -وجود شما بزرگترین هدیه ی دنیاست واسم! من نیاز به هدیه های دیگه ندارم وقتی شما هستین! -خواهش میکنم شما لطف دارین؛ بخدا منم همین احساسو دارم! دوباره راه افتادم و جلوی در خونش پیادش کردم و گفت: -ممنون که منو رسوندین! این لحظه هارو هیچوقت فراموش نمیکنم...خداحافظ...مواظب خودتون باشین! -این چه حرفیه؟ شما هم همچنین! خداحافظ...مواظب خودت باش! دنده عقب گرفتم و اومدم سمت خونم و دیدم در آخرین لحظه دستشو برام تکون داد؛منم با خوشحالی پرگاز رفتم تو پارکینگ! شب رو پراز رویاهای عاشقونه با نیلوفر تا صبح سپری کردم.......... ادامه دارد..........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 5:8 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان...... ...........درو وا کردم و چون ورودی اتاق درست روبروی آشپزخونه بود و شادی و حامد هم روی اتاق زوم کرده بودن به محض دیدن من جفتشون اومدن طرفم و متوجه شدن که دارم اشک میریزم،شادی هیچی نگفت و صاف رفت تو اتاق و درو بست! فضای خونه از رقص و پایکوبی و جیغ و داد داشت منفجر میشد...ولی من هرلحظه داشتم داغونتر میشدم...هیشکی متوجه نبود که چه اتفاقی افتاده! حامدو دیدم که منو تو آغوشش گرفته و منم بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه ش و با بغض و اشک گفتم: -حامد...خیلی سخت بود...خیلی...اشتباه کردی منو دعوت کردی...هم دل من شکسته هم دل عسل...چیکار کنم؟ داغونم کردی! اونم گفت: -آروم باش ببینم...بیا بریم تو آشپزخونه یه لیوان آب بهت بدم حالت جا بیاد... دستمو گرفت منو برد تو آشپزخونه صندلی رو کشید عقب و من خودمو بیحال انداختم رو صندلی و اونم لیوانو داد دستم و گفت: -بخور! منم یه جرعه خوردم و یخرده آروم شدم... -چه مرگتون شد یهویی؟ واسه چی گریه کردی؟ مگه تورو زد؟ مرد به این گندگی خجالت نمیکشی از یه دختر کتک میخوری؟[با خنده] -کاش میزد...اون عاشق من شده حامد...ولی بخاطر دل من...بخاطر احساس من...داره پا پس میکشه...اون دختر فرشته س...! -پس دیدی گفتم ازش خوشت میاد؟! ولی منظورتو متوجه نشدم! -من بهش گفتم که از یکی دیگه خوشم میاد...بهش گفتم نمیتونم از اون دختر دل بکنم و نسبت به عسل هیچ احساسی ندارم... -همین هم بهش گفتی؟ بابا تو دیوونه ای! -آره گفتم...ولی اون در نهایت غیرمستقیم حالیم کرد که عاشقمه...چیکار کردی...تو و شادی عجب اشتباهی کردین! -من برم ببینم شادی چه غلطی داره میکنه! و بلند شد بره که من دستشو گرفتم و مانعش شدم... -ولش کن...اونا دوتا زنن! حرف همدیگرو بهتر میفهمن...صبر کن شاید شادی تونست عسلو آروم کنه...ولی من دیگه نمیتونم اینجا بمونم...میخوام برم خونه... -بشین بابا؛کجا میخوای بری؟ اگه شام نمونی پدرتو درمیارم! -آخه من میترسم تو چشای عسل نگاه کنم! -بیا...اومدن... عسل و شادی باهم اومدن توی آشپزخونه...من عسلو نگاه کردمو سرمو انداختم پایین و گفتم: -من از شما معذرت میخوام عسل خانوم! بخدا اصلا قصدم ناراحت کردن و دلخوری شما نبود...خودمم داغون شدم...متأسفم! و اون فقط لباشو جمع کرد و سرشو تکون داد...احساس کردم بغضش گرفته! سرمو با تأسف تکون دادم و به هیاهو و آشوب رقاص های مجلس نگاه کردم که انگار هیچ غمی تو دنیا نداشتن...تا اینکه شادی دراومد: -خب حالا برای اینکه روحیه ی همگی عوض بشه پیشنهاد میکنم بریم یه رقص دسته جمعی بکنیم...موافقین...؟ شادی دست عسلو گرفتو رفت و منو حامد هم با هم اومدیم توی فضای رقص! من یذره رقصیدم و بعدش نشستم و بیشتر تماشا کردم...یکی از فامیلای حامد ازم خواهش کرد که یه چند دقیقه از مجلس فیلمبرداری کنم و منم اینکارو انجام دادم ولی تموم مدت غیرمستقیم عسلو زیر نظر داشتم...اون داشت با شادی میرقصید و بنظر میومد که حالش جا اومده باشه چون همراه با ریتم موزیک میخوند و خنده میکرد...تو دلم به سیاست شادی آفرین گفتم...بعدش دیگه آهنگ تموم شد و همه یکصدا فریاد زدن شام...شام...شام...شام...شام... ادامه دارد......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:54 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان..... .......یکی رو گذاشت جلوی من و اون یکی رو گذاشت جلوی عسل... -خب هروقت کاری داشتین صدامون کنین! موفق باشین... با لبخند شیطنت آمیزی از در بیرون رفت و درو پشت سرش بست! با بستن در سکوت سنگینی به فضای اتاق حکمفرما شد طوریکه بنظر نمیرسید که بشه این سکوتو شکست...تا اینکه...گفتم: -ببینید عسل خانوم! من اول از همه دلم میخواد بدونم که اینا در مورد من چی بشما گفتن؟ یعنی...منظورم اینه که چطوری شمارو به آشنایی با من ترغیب کردن؟ - خب اجازه میدین رک صحبت کنم؟ -حتما...! اینجوری خیلی راحتتر به نتیجه میرسیم! -از اونجایی که من قصد ازدواج دارم و شادی هم این موضوعو خوب میدونه،یه روز صبح شادی بمن زنگ زد و گفت که میخواد بیاد دنبالم و باهم بریم خرید،خب منم چون دوست صمیمیم بود طبیعتا پیشنهادشو قبول کردم و اونم اومد دنبالمو با ماشینش رفتیم پاساژهارو گشتیم،از من پرسید هنوز دنبال یه پسر خوب برای زندگی میگردم یا نه؟ منم جواب مثبت دادم و گفتم آره ولی پیدا نمیکنم! اونم گفت اگه بهت یکی رو معرفی کنم گوشیتو بمن میدی؟[به شوخی] منم گفتم آره حتما شک نکن...! اونم گفت ولی اینو دارم جدی میگم،حامد یه رفیق داره که ترم آخر ادبیاته و دانشجوی شهید بهشتیه...وضع مالیش توپه...خونواده ی ثروتمندین! یه مورانو داره با یه خونه مجردی! ولی پسر خوش قیافه،پاک،سالم و باخدا نمازیه و در عین حال کاملا امروزی! فکر کنم اون چیزیه که تو میخوای! بعدشم بمن گفت که میخوان یه مهمونی برگزار کنن و منو شمارو دعوت کنن تا باهم آشنا بشیم! -پس شما میدونستین هدف این مهمونی چیه؟ -بله من در جریان بودم ولی مثل اینکه شما... -آ...بله...من در مورد این مهمونی چیزی نمیدونستم،حامد بمن گفته بود که یه مهمونیه که دوباره با بچه های قدیمی دور هم جمع بشیم...نمیدونستم که......حالا سوالی که خیلی واسم مهمه اینه: میخوام بدونم احساس قلبی شما در مورد من چیه؟ -خب شما کسی هستین که بنظر من آرزوی همه ی دخترا هستین...از ادبو وقار تا رفاه زندگی واقعا چیزی کم ندارین! آدم نمیتونه از شما خوشش نیاد...[با گونه هایی سرخ و شرمزده و سربزیر انداخته] -ممنون از ابراز احساساتتون...ولی میدونید...چجوری بگم؟ ا...من...ا...من یه مشکلی دارم که باعث شده هیچ احساسی نسبت به شما نداشته باشم...البته عذر میخوام که این حرفو زدم... -چه مشکلی؟[چشاشو بالا آورد و زل زد توی چشمای من] - البته مشکل که نمیشه گفت...میدونید الان چندین روزه که دارم تلاش میکنم تا باب آشنایی رو با دختر یکی از همسایه هامون که خیلی خونواده ی آبرومندی هم هستن باز کنم...متاسفانه یا خوشبختانه من دلم پیش اون دختر گیر کرده...ولی اینو بدونید که شما هم آرزوی تموم پسرای همدوره ی من هستین! ادب،نجابت و زیبایی بینظیر شما تو این دوره زمونه مثال زدنیه...! ولی خب اون دختر جاشو تو دلم وا کرده و حالا حالاها هم قصد رفتن نداره...فرق من و شما امروز این بود که شما از برنامه ی واقعی این جشن خبر داشتین ولی من نه...و این باعث شد که اینجوری جلوی شما شرمنده بشم... -نه آقا امیر! شرمنده واسه چی؟ تقصیر شما نبود که! -خب فکر میکنم که حرفامو بهتون زدم و تقریبا تونستم قانعتون کنم ولی خواهش میکنم از دستم دلخور نشین...من دیگه حرفی ندارم...با اجازه تون... و از صندلی بلند شدم و رفتم سمت در،خواستم دستگیره ی درو بگیرم و درو باز کنم که صدای عسل گفت: -آقا امیر! شما آقاتر و بهتر از اون چیزی هستین که شادی تعریفشو میکرد و من فکرشو میکردم...خوش بحال اون دختر که قراره همسر شما بشه...امیدوارم خوشبخت بشین! [تموم موهای تنم سیخ شد،آخه یه لحن ملتمسانه تو صداش موج میزد] من سرمو تکون دادم و از اینکه یه همچین دختری با این قدرت احساساتشو زیر پا میذاره،قلبم درد گرفت و اشک تو چشام حلقه زد...برگشتم با بغض بهش گفتم: -منم از ته دلم برای شما آرزوی خوشبختی میکنم...تا آخر عمرتون میتونین روی کمکای من بعنوان برادرتون حساب کنین! -دارین گریه میکنین؟ -نه فقط از اینکه یه دختر مثل شما اینقدر با شهامت احساساتشو لگد مال کنه بغضم گرفته...اجازه بدین برم! ادامه دارد....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 10:32 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان..... ......-خیلی خوشمزه...طوریکه انگشتاتم بلیسی[باخنده] -من کله تو میکنم توی اون آشی که تو..... -ساکت خرخدا! بقیه میشنون... من دیدم که حامد یواشکی یه چشمکی به شادی زد و شادی هم رفت توی اتاقش... -ببین مارو قبول داری که؟ -تورو نه ولی شادی رو آره! -خب حالا که شادی رو قبول داری،مگه تصمیم نداشتی ازدواج کنی؟ -آره ولی این چه رب.....حامد حرفمو قطع کرد و گفت: -گوش کن...الان شادی رفت تا یکی از دوستاشو بیاره بهت معرفی کنه...تموم هدف این همه ریخت و پاش اینه که شما دوتا از همدیگه خوشتون بیاد... -که اینطور...! ولی کاش بمن میگفتی! -چرا مگه حالا چی شده؟ -آخه من از یکی دیگه خوشم اومده... -حالا که تو باهاش حرف نزدی!اول ببینش اگه خوشت نیومد ما یجوری قضیه رو ماست مالی میکنیم... -خیلی گاوی حامد! -بتو رفتم! -آخه نباید بمن میگفتی؟ در همین لحظه شادی همراه با یه دختر بسیار زیبا وارد شد و من به محض دیدنش بی اختیار از جام بلند شدم و تموم تنم لرزید و عرق کردم! یخرده که جلو اومدن،شادی گفت: -آقا امیر،ایشونم دوست خیلی خیلی خوبم؛عسل جون هستن... -بله،خوشوقتم! خیلی دستو پامو گم کرده بودم،اصلا نمیدونستم چی باید بگم...زیرلب به حامد گفتم: -حامد خدا لعنتت کنه... -حالا کجاشو دیدی؟ دارم برات اساسی! شادی گفت: -عسل جون ترم آخر مامایی هستن...عسل جون آقا امیر ما هم ترم آخر ادبیاتن! عسل: -بله...خیلی خوبه... شادی با یه نگاه معناداری به ما دوتا نگاه میکرد و گفت: -اگه اجازه بدین من برم چندتا بستنی بیارم...حامد جان میشه عسل جون و آقا امیرو به اتاق من راهنمایی کنی تا بتونن راحت حرفاشونو بزنن؟ من: -راستش من... حامد آروم در گوشم گفت: -بیا! ضایع بازی درنیار...میبینی که عسل آماده س...فقط تو باید جربزه تو نشون بدی! -حامد چرا متوجه نیستی؟ درسته که خیلی باشخصیتو زیباست؛ولی من دلم یجای دیگه گیره! اونو چیکارش کنم؟ -حالا تو برو،شاید این دختر گیرتو وا کرد! -خیلی احمقی! -بفرمایین از این طرف... بلند شدم همراه با حامد و عسل به سمت اون اتاق رفتم...از لای در دیدم یه میز توی اتاقه و دوتا صندلی روبروی هم! مثل اینکه از قبل همه چی برنامه ریزی شده بوده... حامد دوتا صندلی رو بیرون کشید و بفرما زد که بشینیم بعدش خودش رفت بیرون و شادی با دوتا بستنی بزرگ اومد تو...ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 9:38 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان... ...........سریع خودمو رسوندم خونه و کت شلوارمو پوشیدم،کراواتمو زدم و موقعیکه داشتم کراواتمو میبستم آرزو کردم ای کاش همسرم واسم کراواتمو میبست! بعدش یه مقدار خودمو تو آینه ورانداز کردم،یه بسته پول از کیفم برداشتم؛اومدم نشستم تو ماشین و حامد زنگ زد در حالیکه داشتم از در خونه بیرون می اومدم: -الو سلام...کجایی؟ -سلام داداشی! تازه دارم از خونه راه میفتم! - قرار بود چهار و نیم خونه ما باشی ها... -مگه الان چنده؟[به ساعت ماشین نگاه کردم] آخ آخ...ببخشید یکربع به پنجه...دیر کردم! الان خودمو سریع میرسونم... -باشه...زود بیا...منتظرم! خداحافظ! -خداحافظ... گوشی رو انداختم رو صندلی شاگرد و آهسته از دروازه زدم بیرون اول سمت چپو نگاه کردم؛خبری نبود! سمت راستو نگاه کردم...یدفعه پامو کوبیدم رو ترمز...آخه نیلوفر داشت با مامان باباش میرفتن جایی و اون داشت سوار ماشین میشد...به خودم گفتم چه کار احمقانه ای کردم که یهو وایسادم! حالا باباش میگه این پسره واسه چی یهویی وایساد؟ اجازه دادم اول اونا رد شن و نیلوفر از صندلی عقب بمن لبخند زد و روشو برگردوند...منم دستو پام شل شد و تموم بدنم داغ! معنی لبخندش چی بود...؟ نفهمیدم!!! ای خدا...آروم از جلوی در انداختم تو کوچه و توی خیابونهای خلوت گلسار خزیدم و خودمو رسوندم جلوی در خونه ی حامد اینا،ماشینو روبروی خونشون پارک کردم تا توی دیدم باشه و از بالا بتونم ببینمش...صدای بیس و موزیک از توی ساختمون میومد! رفتم جلو زنگ واحدشونو زدم...خانومش گوشی رو برداشت... -سلام آقا امیر! بفرمایین تو! خوش اومدین... درو باز کرد... -حامد میگه ماشینتونو بیارین تو،الان میاد دروازه رو وا میکنه! -سلام،دستتون درد نکنه،دیگه پارکش کردم،زحمت نکشین... -نه چه زحمتی خواهش میکنم،حامد داره میاد پایین،ماشینتونو بیارین تو! -چشم ممنونم از لطفتون... رفتم سمت ماشین و دراش اتومات باز شدن؛روشنش کردم و سر ماشینو آوردم جلوی دروازه شون که داشت بالا میرفت و پشتش حامد وایساده بود،خیلی خوش تیپو میزون! آروم اومدم بغل BMW‏ خوشگلش پارک کردم،خاموش کردم و اومدم پایین...حامد اومد طرفم...همدیگرو در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم... -سلام امیرجون! خوش اومدی... -سلام عزیزم...قربونت برم...ببخشید مایه ی زحمتت شدم! -این حرفا چیه؟ بفرما بالا...بریم... کفشمو جلوی راه پله شون درآوردم و باهم اومدیم بالا...هرلحظه صدای آهنگ هم زیادتر میشد...بعد کلی تعارف اول تو برو بعد من برم و اینها رفتم تو و خانومش،شادی،اومد جلو احوالپرسی کرد و اونو حامد منو به مهمونای اونجا معرفی کردن! به حامد گفتم: -بچه های ما هنوز نیومدن که! -زیاد مهم نیست...مهم اینه که تو اومدی... بعد اینکه همشونو بمن معرفی کردن شادی منو دعوت به نشستن کرد و حامد هم اومد بغلم نشست و گفتم بهش: -چه آشی واسم پختی؟هان؟ ادامه دارد......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 3:22 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان: .............-سلام داش امیر...کجایی پسر؟ دلم واست یذره شده بود! -سلام جیگر...فدات! منم همینطور بخدا...خودت خوبی؟ -قربونت برم...بیا بشین کارتو راه بندازم...ماشینت کو؟ نیاوردی؟ -نه حسش نبود... نشستم روی صندلی اصلاح...پیش بندو بست به گردنم و... -خب چه خبرا؟ دیگه تحویل نمیگیری مارو مثل قدیما... -نه داداش این حرفا چیه؟ دربست نوکرتم...یخرده فکرم مشغوله... -ما بمیریم اما رفیقمون حالش گرفته نباشه...حالا چی شده؟ قیچی و شونه رو ورداشت و روی موهام آب پاشی کرد...و شروع کرد به اصلاح... -نمیدونم فرزاد! احساس میکنم خیلی تنهام...دلم میخواد با یکی باشم...میفهمی که؟! -آره...خب؟! -بعدشم اینکه به همه ی دخترا شک دارم و متاسفانه همشونو به یه چشم نگاه میکنم! یکی دوتا کیس واسم بوجود اومده ولی بازم مطمئن نیستم چجور آدمایی ان... -ببین دیوونه...تو اول باید هدفتو از رابطه مشخص کنی! واسه رابطه ها اول علاقه شرطه! -من دیگه حوصله ی دوستی و جدایی رو ندارم راستشو بخوای...من الان فقط به ازدواج فکر میکنم...ولی با این وضع...تو که دخترای الانو بیشتر از هرکس دیگه ای میشناسی! میدونی که چجورین...؟! -آره خب حق با تویه ولی باور کن مثل ما پسرا هم توشون بد و خوب موجوده...ببین باید دنبال یکی بگردی که خوبیهاش بیشتر از بدیهاش باشه...میدونم سخته ولی چرا به فک و فامیلات؛به مادرت نمیسپری واست بگردن پیدا کنن؟ -آخه دوست دارم فقط خودم استارتر این کار باشم... -خب پس با این اوصاف فقط کارت سخت تر میشه... -خیلی این روزا تو فکر بودما...خیلی...حتی به دخترای دانشکده هم فکر کردم ولی دیدم واقعا هیچ کدومشون بدرد من نمیخورن...بنظر تو این ظلم نیست که یه پسری با موقعیت من،اینقدر تنها باشه...؟ -چی بگم والله! ولی من فکر میکنم که تو خودت یه حصار دور خودت کشیدی! باید معاشرت هاتو با مردم بیشتر کنی! جدی میگم! چند دقیقه تو سکوت گذشت تا اینکه گفت: -کوتاهی موهات خوبه؟ -آره دیگه دست نزن خوبه... -خیلی خب...آره اینجوریاست...سرتو بذار اینجا ریشتو بزنم...راستی این پارتی ای که داری میری مختلطه؟ -نمیدونم،بمن زنگ زد...حامدو که میشناسی؟ بمن زنگ زد و گفت،که یه پارتی دوستانه و فامیلیه،حالا منظور؟ -هیچ چی،میخواستم بگم که اگه مختلطه که حتما هم هست خوب چشمو گوشتو وا کن و بگرد ببین اون چیزی که میخوای پیدا میکنی؟ -باشه...راجع بهش فکر میکنم! پسر جوونی وارد مغازه شد...من زیرلب گفتم: -بر خرمگس معرکه لعنت... پسره:سلام! فرزاد:سلام...بفرمایین بشینین...! خلاصه اینکه داش امیر میتونی یه کاریش بکنی...اونقدرها هم که فکر میکنی سخت نیست جون داداش... -باشه! دیگه در موردش صحبت نکن حواست به کارت باشه! -چشم!!! بیا جلو سرتم بشورم...سرمو شست و موهامو خشک کرد و 10تومن گذاشتم رو میز کارش و با کلی تعارف قبول کرد و باهم خداحافظی کردیم،موقع رفتن ساعتو دیدم که حدودای 4 بود...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 1:55 PM  توسط امیر  | 

ادامه داستان... .......اوه...باید میرفتم لباسمو از اتوشویی تحویل میگرفتم داشت یادم میرفتا! با اینکه ساعت 11 بود ولی کسی تو کوچه نبود...رفتم لباسمو که حالا نونوار شده بود گرفتم و اومدم خونه آویزونش کردم رو در کمدم...بعدش سیستمو روشن کردم؛وبلاگو ایمیلمو چک کردم؛ناهار فسنجون خوردم و بعدش زنگ زدم به فرزاد،دوستم که آرایشگاه داره...یخرده طول کشید تا جواب بده... -الو؟ -الو سلام...بفرمایید! -خفه شو دیوونه...منم امیر! -به سلام امیرجون...چطوری جیگر؟ پیدا میدا نیستی؟! -اتفاقا واسه همین پیدا میدا نبودنم مزاحمت شدم... -اختیار داری امیرجان! این حرفا چیه؟ در خدمتیم! -فرزاد جان راستشو بخوای میخواستم امروز بیام پیشت یه حالی به این موهامون بدی و هم یخرده چهره ی نحستو زیارت کنم،دلم برات تنگ شده داداش! حوالی ساعت 3-4 وقت داری؟ میخوام برم پارتی یکی از بچه ها... -آره داداش هروقت اومدی نوکرتم هستم! حتما بیا خوشحال میشم ببینمت! -باشه...مرسی! پس...ااااا...میبینمت... -قربون تو برم من گل پسر...منتظرتم...اگه میتونی ساعت 3 بیا! -باشه ساعت 3 اونجام! بای بای! -بای ی ی ی ی ی!!! گوشیو گذاشتم...! بعدش نشستم جلوی tvو یه فیلم توی mbc persia‏ نگاه میکردم که دیدم آیفونمون منو صدا زد...دیلینگ...دیلینگ...رفتم از مانیتورش نگاه کردم دیدم یه دختر جوونه...مشتاقانه گوشی رو برداشتم و گفتم: -بله؟! -سلام،ببخشید یه لحظه تشریف میارین دم در؟ نذری آوردم! -نذری؟ امروز؟[بعد یادم اومد امروز میلاد حضرت رسوله] -بله،لطفا بیاین دم در ازم بگیرین... -چشم حتما...الان میام خدمتتون...یه لحظه اجازه بدین! دکمه دربازکنو زدم و از پله ها اومدم پایین؛رفتم سمت در؛درو واکردم و دیدم واسم شله زرد آورده...به محض دیدنش هول کردم...چهره ش معصوم؛آروم و خیلی زیبا بود...سینی رو گرفت جلوم و توی سینی هم دوتا ظرف بود...منم برای اینکه باهاش یخرده شوخی کرده باشم تا خودم هم از این حس هیجانی بیرون بیام؛خواستم سینی رو از دستش بگیرم که با خنده گفت: -لطفا فقط یدونه وردارین،این یکی واسه همسایه بغلیتونه... -باشه؛خدا قبول کنه... -مرسی! و من یدونه برداشتم... -تازه اومدین تو این کوچه؟ آخه من تا حالا شمارو ندیدم! -نه خب راستش من زیاد بیرون نمیام... -میشه بگین خونتون کدومه؟ شاید ما هم یروزی خواستیم یه نذری واستون بیاریم[تو دلم گفتم قلبمو واست بیارم][باخنده]البته جسارته ها ببخشید پرسیدم... با یک کمی خجالت و سرخ و سفید شدن جواب داد و با سرش اشاره کرد: -خونمون اونجاست! و من نگاهشو تعقیب کردم و دیدم چهارتا خونه پایینتر از منن...گفتم: -شما دختر آقای نصیحت هستین؟ -بله... -من خیلی خدمت ایشون ارادت دارم...سلام گرم منو به ایشون برسونین! ولی ایشون بمن نگفته بودن که یه همچین دختر نجیبی دارن[با خجالت سرمو پایین انداختم] اونم گونه هاش سرخ شد و گفت: -نظر لطفتونه؛ببخشید زیاد وقتتونو گرفتم...دیگه اگه اجازه بدید برم! -خواهش میکنم...اجازه ی ما هم دست شماست...من امیرم...روی کمکای من حساب کنین...من مدیون محبتای پدرتون هستم! میشه اگه عیبی نداره اسمتونو بدونم!؟ زل زد تو چشام و گفت: -خواهش میکنم؛من اسمم نیلوفره! -چه اسم قشنگی...واقعا برازنده ی شماست! مامان نیلوفر: -دختر یک ساعته چه غلطی داری میکنی اونجا؟ -اوه اوه...مامانم...ببخشید من دیگه باید برم...معطلتون کردم...خداحافظ شما! -خداحافظ..........! و رفت و من کاسه بدست مات و مبهوت رفتنش رو تماشا میکردم...احساس کردم قلبم جوونه زده...از اون لحظه ای که چشای معصومشو دیدم توی دلم خالی شد و قلبم به تپش افتاد! میدیدم که داره با مامانش سراینکه چرا اینقدر معطل کرده جروبحث میکنه...! مامانش هم هی به خونم اشاره میکرد و صحبت میکرد و خلاصه درو بستم و رفتم توی خونه؛گیج و منگ نشستم رو مبل؛هنوز چشاش جلوی چشام بود! هنوز محو نگاش بودم...واقعا نجیب بنظر میرسید...ساعتو نگاه کردم دیدم یکربع به سه شده...دیرم شده بود...باید میرفتم پیش فرزاد...پس لباسمو پوشیدم و پیاده رفتم مغازه ش توی پیچ کاکتوس...در مغازه شو باز کردم و تا منو دید اومد جلو...ادامه دارد....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 1:1 PM  توسط امیر  | 

ادامه ی داستان: ..........چشامو آروم باز کردم؛آروم بلند شدم و عصبانی بودم از اینکه حتما بابا اینان که میخوان واسه زود اومدن من به خونه ازم یه دلیل موجه بخوان...با کمی جستجو گوشی رو از جیب کابشنم بیرون آوردم...آرمین بود...سبزو زدم:آرمین گفت: سلام جیگر! من: سلام خوبی؟ -قربون تو...تو خوبی؟ چرا صدات گرفته؟ چی شده؟ -هیچی بابا...حوصله ی خودمم ندارم...کاری داشتی؟ -نه همینطوری میخواستم باهات یخرده صحبت کنم! دلم واست تنگ شده بود... -ممنونم...ولی الان حال صحبت کردنو ندارم...دلم میخواد تنها باشم...عیبی نداره؟ -نه بابا این حرفا چیه؟ منم بعضی موقعها اینجوری میشم...آدم احتیاج داره تو اینجور مواقع تنها باشه... -مرسی که درکم میکنی! ببخشید اگه ناراحتت کردم... -نه عزیزم واسه چی؟! فقط اگه کمکی از دستم برمیاد... -نه نمیتونی کمکم کنی ولی مرسی از پیشنهادت...واسم ارزش داشت! -خواهش میکنم...رفیق باید اینجور موقعها رفیق باشه دیگه وگرنه... -آره راست میگی،ببین من دیگه میخوام استراحت کنم،کاری نداری؟ -نه قربون تو...خداحافظ! -خداحافظ...! و قطع کردم،گوشی هم خاموش کردم،گذاشتم روی اوپن و دوباره نشستم روی کاناپه،پامو گذاشتم روی میز و کم کم پلکم سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد...چشممو که باز کردم دیدم ساعت دو و نیمه...آروم بلند شدم و رفتم تو اتاق خوابم،افتادم رو تخت و تا صبح بیهوش شدم...صبح ساعت 9 بیدار شدم و خوشبختانه همین که چشامو واکردم دیدم نور طلایی خورشید روی دیوار افتاده! با خوشحالی بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم و از این هوای بهاری لذت بردم...آسمون آبی و شفاف بود! بارون شدید دیشب کار بغض آسمونو ساخته بود! یه نگاه به مورانوی سفیدم انداختم که توی آفتاب برق میزد و مثل یه پلنگ وحشی نگام میکرد...همونجور که میگن هوا خوشی دلخوشیه کلا یخرده حالم جا اومد و این روزو به فال نیک گرفتم...یادم اومد دیشب گوشیمو خاموش کرده بودم بنابراین اول اونو روشن کردم،بعدش دستو صورتمو آبی زدم،نمازمو خوندم،اومدم آشپزخونه و یه بسته نون از فریزر بیرون آوردم وگذاشتم توی تستر و دکمه شو روی 5دقیقه تنظیم کردم و پنیر هم از تو یخچال بیرون آوردم...برنجو واسه ناهار شستم و گذاشتم توی پلوپز؛واسه ی خورشت ناهارم فسنجونو انتخاب کردم...نون داغو از تستر بیرون آوردم و چندتا لقمه نون پنیر خوردم......ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 9:15 AM  توسط امیر  | 

ادامه داستان ........همه میپرسیدن چرا اینقدر زود داری میری؟ چی شده؟! منم گفتم خسته م...چیز مهمی نیست...میخوام استراحت کنم...ولی همه متوجه حالت مشکوکم شدن که از نظر روحی میزون نیستم! آقاجون و عموی بزرگم تا دم در واسه بدرقه ی من اومدن و عمو کوچیکم و مادربزرگم هم از پنجره داشتن بیرونو نگاه میکردن...بارونم خیلی شدید شده بود...کاش میتونستم از خیر رانندگی بگذرم...اصلا حوصله ی رانندگی هم نداشتم ولی خب چاره چی بود؟ عموم گفت:احتیاط کن!یواش برو،هوا خرابه! منم گفتم چشم حواسم هست! و روبوسی کردم و خداحافظی و نشستم تو ماشین و سریع راه افتادم سمت خونم! بخودم گفتم که تو این وضعیت واقعا یه مجلس جشن حالمو جا میاره...دمت گرم حامد که این پیشنهادو بمن دادی! کلیدو انداختم توی در و درو باز کردم،چراغارو روشن کردم،لباسمو عوض کردم،اومدم خودمو انداختم روی کاناپه،دستامو باز کردمو توی سکوت فقط نشستم و فکر کردم...از اون لحظاتی بود که حوصله ی هیچ کسو؛حتی خودمم نداشتم...یهو گوشیم زنگ خورد....ادامه دارد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:35 AM  توسط امیر  | 

ادامه ی داستان... ...-حالا برو با بچه ها بازی کن...صبرکن...صبرکن...اول باید بوسم کنی...یه بوس آبدار و شکلاتی بمن داد و خواست فرار کنه که بازم دستشو گرفتم و گفتم من بوس نکردم! لپشو آورد جلو تا ببوسم،من هم بوسیدمشو ولش کردم...بعدش با عموم که کنارم بود سر صحبتو باز کردم: عموم گفت: خوبی عمو؟ چه خبرا؟ دانشگاه خوش میگذره؟ گفتم:ای...بدک نیست! -آستینمونو باید بالا بزنیم یا نه؟ -نه عمو...خیلی زوده...شما کلا خاندان عجله اینا![باخنده] -بچه ها آمارتو کنار استخر با جیگیلی ها بمن دادن...زن عموم گفت:اذیتش نکن بنده خدارو... -من:اصلا نیازی نیست من برم دنبالشون...تا حالا که خودشون اومدن...از این به بعد هم خودشون میان...همه خندیدن...! مادربزرگم داد زد که بچه ها بشینین میخوام سفره بندازم...بعد اینکه بابا مامانا موفق شدن بچه هارو بنشونن،همه بلند شدیم تا درچیدن سفره کمک کنیم...شام خوشمزه ای بود...خدایی دستپخت مادربزرگم حرف نداره...خلاصه شامو خوردیم و بعد شام آقاجون بازار انگشترشو دوباره داغ کرد...بیچاره آقاخشایار؛شوهرعمه م؛که عاشق انگشتره و تا خرخره زیر قرض،با نگاهی بس حسرت بار به رجز خونی ها و انگشترهای آقاجون نگاه میکرد...آقاجون هم نامردی نمیکرد و هرهفته مرد بیچاره رو زیر بار قرض بیشتر میبرد،اینطوری که انقدر از انگشترش تعریف میکرد تا بالاخره اون بیچاره آب دهنش سرازیر میشد و یدونه میخرید،تا اینکه عمه م جوش آورد و دیگه اجازه نداد شوهرش یدونه دیگه بخره تا زمانیکه قرضاش صاف بشه! خلاصه اون شب هم به خوبی و خوشی گذشت و من تقریبا از همه زودتر برگشتم خونم...ادامه دارد........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 0:13 AM  توسط امیر  | 

و اینک ادامه ی ماجرا: ......دلم میخواست صدای دریارو بشنوم! میدونستم قلب پرآشوبمو خیلی آروم میکنه...انقدر صدای جادویی هایده منو غرق خودش کرده بود که نمیدونم کی رسیدم زیباکنار...اولش میخواستم برم مرواریدخزر ولی بعد منصرف شدم و گفتم که واسه ناهار میام اینجا و بعدش از توی یکی از فرعی های کنار جاده که به ساحل منتهی میشد انداختم سمت دریا...فرعیش پرچاله چوله بود...منم ولوم آهنگو تا آخرین درجه بالا بردم و چهارتا شیشه ی ماشینو پایین آوردم...نسیم شور دریا و هوای خنک شو کشیدم بالا...خیلی حال داد...به محض اینکه کنار ساحل رسیدم تموم سرها به طرفم برگشت آخه صدای موزیکم و همچنین ماشین مدل بالام واقعا جلب توجه میکردن...منم با سرعت خیلی آرومی از جلوشون رد شدم ولی اصلا بهشون نگاه هم نکردم...نگاه من فقط روی موجهای دریا تاب میخورد...تا اینکه یهویی عشقم کشید یه ذره شیطونی کنم و نمایش درآرم...تا آخر ساحل رفتم،چراغا و فلاشرهارو روشن کردم و آروم دور زدم و اومدم لب آب...طوری رفتم تو آب که تا وسط ماشین توی آب بود،بعدش گازو گرفتم طوری که آب پاشیده میشد توی دریا و همه مردم که بیشترشون دخترای جوون بودن میخندیدن...بعدش اومدم توی ساحل شنی و بغل یه آلاچیق پارک کردم و رفتم از سوپرمارکت ساحل یه ایستک هلو خریدم و اومدم بغل ماشین روی نیمکت هاش نشستم و لم دادم روش و در حال نوشیدن ایستک غرق تماشای دریا،تلالو نور خورشیدو موجهای کف آلودش شدم،گاهی چشامو میبستم تا صداش تو جونم بشینه...فکر کنم یه دوساعتی نشستم اونجا تا اینکه احساس گرسنگی کردم...نشستم تو ماشین و رفتم به طرف مروارید خزر...رفتم تو مجتمع و قسمت رستورانش نشستم جاتون خالی یه چلوکباب دبش زدیم تو رگ و بعد اینکه پولو حساب کردم پا شدم اومدم سمت رشت...به محض اینکه به رشت رسیدم مادربزرگم زنگید و گفت که شام بیام اونجا همه هستن...منم ok‏ دادم و گفتم بالاخره شام هم مجانی افتادیم...ساعت حدود سه بود که رسیدم خونم و لباسمو درآوردم و یه راست رفتم حموم تا دوش بگیرم...بیرون که اومدم موهامو خشک کردم و همراه چندتا میوه کانالارو بالا پایین کردم...حوالی غروب بود که یه بارون ریزی شروع به باریدن کرد...تازه زمستون شده بود درحالیکه آخر سال بود...از پنجره بیرونو نگاه کردم و به خودم گفتم نگاه کن پسر! آسمون هم مثل من دلش گرفته...ولی خب تحمل کن! آسمون همیشه ابری نیست! اذان مغرب شد،من رفتم وضو گرفتم و اومدم نمازمو خوندم و لباس پوشیدم و رفتم خونه مادربزرگم! زنگو زدم و در باز شد و روی راه پله مادربزرگم اومد استقبال من و باهاش روبوسی کردم و اومدم تو و عمه و عموها و بابا اینا هم بودن و اول از همه رفتم سمت آقاجون و باهاش دست دادم و روبوسی کردم و بعد سلام و احوالپرسی با همه طبق عادتم اومدم علیرضای گلمو(کوچیکترین پسرعموم که 5 سالشه و عاشقشم) بغل کردم و بوسیدمش و نشوندم رو پام و باهاش صحبت کردم...اصلا از اول که این بچه بدنیا اومد نسبت بهش یه احساس دیگه ای داشتم...بهش گفتم: -سلام عزیزم! -سلام... -حالت خوبه؟ -آره خوبم... -میدونی واست چه خوردنی ای دارم؟ -نه چی؟ -از توی جیبم شکلاتی رو بیرون آوردم،باز کردم و گذاشتم تو دهنش و لباشو بوسیدم و گفتم: -ایناهاش...خوشمزه س؟ -بی نظیره! -الهی من فدات بشم که اینقدر مودبانه صحبت میکنی عزیزدلم! بقیه پست بعدی!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:15 PM  توسط امیر  |